#پونه_(جلد_دوم)_پارت_117
همون موقع بود که کيان يهو از جاش بلند شد و کتايون با تعجب نگاش کرد:
_ پس چرا پاشدي داداش!
کيان جواب داد:
_ ميرم يه سري به ماشينا بزنم.
لحن صداش کاملا نشون مي داد بي قرار و عصبيه.اما از چي؟از نگاههاي علي و من؟!به خودم گفتم بذار ناراحت بشه.مهم نيست.کتايون که اينطور ديد بلند شد و گفت:
_ خب پس من و پونه هم همرات ميايم.
جا خوردم.با تعجب به دختر خاله م خيره شدم و بعد به کيان که حالت چهره ش نشون مي داد اونم به شدت جا خورده:
_ واسه چي؟!
پسر خاله پرسيد و کتايون جوابشو داد:
_ يه چيزي ر و توي ماشين امير حسين جا گذاشتم بايد برم بيارمش.
romangram.com | @romangram_com