#پونه_(جلد_دوم)_پارت_115

دختر يازده دوازده ساله اي که سر پا وايساده بود اينو رو به زن نسبتا جوون و چاقي گفت که دست به کمر وايساده بود.زن که انگار حريف زبون دختر نشده بود با حرص رو کرد به يکي از پسراي عزيز آقا و و صداش شد:

_ مهران!مهران!بيا خودت يه چيزي به اين دخترت بگو.من که حريفش نميشم.

و صداي مهران از بين جمع اومد که گفت:

_ عاطفه!بشين مادرتو اذيت نکن.

اما عاطفه همونطور وايساده بود و تکون نمي خورد و مادرش بهش تشر زد:

_ بشين ديگه بچه.

اون وسط يهو صداي علي رو شنيدم که رو به دختر گفت:

_ عاطفه!بيا بشين بعد ناهار خودم با مهيار و مازيار ميبرمتون بگردين خوبه؟

لحنش جدي بود اما خشک نبود.بوي صميميت مي داد .مثل يه پدر حرف ميزد.عاطفه با اخم رفت و کنارش نشست. کتايون توي همون موقعيت سقلمه اي بهم زد و نگاهمو متوجه خودش کرد:

_ هوي به چي زل زدي؟


romangram.com | @romangram_com