#پونه_(جلد_دوم)_پارت_113
در حاليکه سرم پايين بود و به کفشاي سياهم خيره شده بودم صداي زنونه ي نه چندان مشتاقي شنيدم که گفت:
_ چي بگم؟
از لحنش هم مثل قيافه ش مشخص بود راضي نيست ما مهمونشون بشيم .من هم براي رد دعوتشون پافشاري کردم:
_ نمي خوايم اذيت بشين و واسه خاطر ما به زحمت بيفتين.
و کيان هم در ادامه ي حرفاي من گفت:
_ ايشالله يه وقت ديگه که همه باشيم مزاحمتون ميشيم.
آقاي موحدي که اينطور ديد گفت:
_ باشه هر طور راحتين.ولي من به آقا جلال گله مي کنم.
کيان خنديد .خيلي آروم خنديد و منم فقط به يه ممنون گفتن و لبخند زدن اکتفا کردم
و بازم نگاهم به علي افتاد که توي اون لحظه خودشو مشغول کمک به مادرش کرده بود.ولي من حس مي کردم داره براي خوشايند من اين کارو مي کنه.انگار که مي خواست بگه منو ببين من مردي هستم که توي کارا به خانوما کمک مي کنم.مثل خيلي از مردا فقط دستور نميدم و نميشينم فقط نگاه کنم.اما چه اهميتي داشت که مي خواست چي بهم بگه!مگه من مي خواستم اونو به عنوان شوهر آينده م قبول کنم!
romangram.com | @romangram_com