#پونه_(جلد_اول)_پارت_461

_ نشنيدي چي گفتم؟اون موبايل لعنتي رو بده به من.

چنگ ميزنه به کيفم و اونو مي کشه سمت خودش.اما موبايل من که تو کيفم نيست.توي جيبمه.با اين حال دسته ي کيفو محکم ميگيرم .

_ گفتم بده به من.

لحن مادرم بوي تهديد ميده و من التماس مي کنم:

_ مامان مامان تو رو خدا نکن. گوشيم همرام نيست.

با اخم وحشتناکي که ترسمو دو چندان مي کنه بهم زل ميزنه و مي پرسه:

_ پس کجاست؟ها؟کجا قايمش کردي؟

براي يه لحظه ي خيلي کوتاه فکر مي کنم که چه جوابي بهش بدم و يهو از دهنم مي پره و مي گم:

_ تو مغازه ي باباجون جا گذاشتمش...

چه دروغ احمقانه اي!چه دروغي که حتي به نظرم علاوه بر احمقانه بودن خنده دار هم مياد!مي دونم باور نمي کنه و همينطورم ميشه و کيفمو از دستم مي کشه اما توي همين موقع تقه اي به در مي خوره و صداي باز شدن در و پشت بندش صداي باباجونو ميشنوم:

_ پوران!بابا!

romangram.com | @romangram_com