#پونه_(جلد_اول)_پارت_425

شنيدن صداش بعد از چند روز منقلبم مي کنه.اما به هر زحمتي که هست جلوي خودمو ميگيرم.

_ خب بذار پونه هم همراهمون بياد.

کيان اخم کمرنگي به پيشونيش ميفته و جواب ميده:

اون؟!از اينکه اسممو به زبون نمياره دلم ميگيره

کتايونم با اخم جوابشو ميده:

_ ولي من دوست دارم با پونه برم خريد.اون خوش سليقه تر از توئه.

ميبينم که کيان اخماش بيشتر ميرن توي هم و من براي اينکه عصباني نشه خيلي آروم به کتايون ميگم:

_ کتي!من الان کار دارم.بذار واسه يه وقت ديگه.

ديگه به کيان نگاه نميکنم .نمي خوام چشمم بهش بيفته .از نگاهش ميترسم.

_ به به سلام نوه هاي گلم.

با اومدن بابا جون يه کم از اون حالت عذاب و ناراحتي ميام بيرون و بي صدا يه نفس راحت مي کشم.

romangram.com | @romangram_com