#پونه_(جلد_اول)_پارت_419
_ راستشو بگو!
کلافه جواب ميدم:
_باور کن مامان چيز مهمي نبود.
عصباني مي پرسه:
_ پس چرا کيان اونطور ناراحت از خونه زد بيرون ؟!ها؟
خسته و عصبي از اين همه سوال جواب ميدم:
_ هيچي نبود مامان.باور کن.به خدا چيز مهمي نبود.
بعد از کنارش رد ميشم و از اتاق ميزنم بيرون.نمي خوام در مورد اون اتفاقي که افتاده حرفي بزنم يا اصلا بهش فکر کنم.مي خوام آروم بشم و آرامشمو به دست بيارم.آرامش...چيزي که توي اين مدت اصلا نداشتم.
(2)
صداي زنگ گوشيمو که ميشنوم مي فهمم دوباره آرمين پيام فرستاده و صفحه رو نگاه مي کنم:
_امروز حالم خيلي بهتره و مطمئنم اين به خاطر توئه.آخه من با تو همه ي دردامو فراموش ميکنم.
romangram.com | @romangram_com