#پونه_(جلد_اول)_پارت_409
_ عجب!
در جوابش حرفي نميزنم و ميرم سمت در و وقت بيرون رفتن بهش شب به خير ميگم و در حاليکه تسبيحو توي مشتم فشار ميدم ميرم سمت اتاق خودم و گوشي رو که از پنجره بر ميدارم بعد از نگاه کردن به صفحه ش و اطمينان از اينکه پيامي برام نيومده ميرم سر جام دراز مي کشم و يهو بغضم ميشکنه و در حاليکه بي صدا گريه ميکنم پتو رو مي کشم روي سرم . شونه هام از فشار حق حق فرو خورده اي ميلرزن.تسبيحو توي مشتم فشار ميدم و پلکامو روي هم فشار ميدم و زير لب مشغول ذکر گفتن و دعا کردن ميشم.اياک نعبد و اياک نستعين ...صد بار.همون ذکري که مادرجون زير لب هميشه ميگه.
_ اياک نعبد و اياک نستعين.
خدايا!خدايا!بهش کمک کن.به آرمين کمک کن.اجازه بده زنده بمونه و زندگي کنه.خدايا!قول ميدم...قول ميدم اگه حالش خوب بشه ديگه بهش فکر نکنم و فراموشش کنم.قول ميدم.
ذکر ميکنم و دعا ميکنم و پلکام سنگين ميشن.
فصل سيزدهم
(1)
_ پونه!مادر!کيان اومده.
با صداي مادرم من که توي اتاقم کز کردم و گوشيمو جلوي روم گذاشتم و منتظر زل زدم بهش سرمو بلند مي کنم و مي خوام بلند بشم که صداي تقه ي در اتاق بلند ميشه و در باز ميشه:
_ اجازه هست؟
به کيان نگاه مي کنم که توي قاب در وايساده و پا ميشم.گوشي به دست ميام طرفش و سلام ميکنم:
romangram.com | @romangram_com