#پونه_(جلد_اول)_پارت_407
با حالي که آشفته ست جواب ميدم:
_ نمي دونم.نمي دونم باباجون.
_ از چيزي نگراني؟
با تعجب نگاش ميکنم.چطور فهميده نگرانم؟!نکنه...
لبخند ميزنه و ميگه:
_ قيافه ت داد ميزنه که نگراني و از يه چيزي مي ترسي.
هيچي نميگم.فکر ميکنم شايد از طرز حرف زدنم باشه که ميفهمه حالم چه جوريه.واسه همين سکوت ميکنم و اون با همون آرامش ذاتيش تسبيحشو از رو سجاده ش بر ميداره و ميگيره سمتم:
_ بگير بابا.
به تسبيح زل ميزنم و مي خوام يه چيزي بپرسم ولي قبل از اينکه چيزي بپرسم ميگه:
_ ذکر گفتن آدمو آروم مي کنه.اينو با خودت داشته باش.همه ي ترسا و نگرانيات برطرف ميشن.
دستمو به آرومي به سمت تسبيح آبي رنگ دراز ميکنم و اونو ازش ميگيرم و مي پرسم:
romangram.com | @romangram_com