#پونه_(جلد_اول)_پارت_305
يه خنده ي مصنوعي تحويلش ميدم:
_ نه...هيچي...هيچي نيست.باور کن...
لبخند ميزنه و ميگه:
_ باور ميکنم.
بعد يه نفس عميق ديگه ميکشه و ميگه:
_ کاش مي تونستيم هر چه زودتر عقد کنيم و مجبور نمي شديم به خاطر امتحاناي کتايون صبر کنيم
.آب دهنمو قورت ميدم و پامو روي زمين مي کشم:
_ پونه!
با سر پايين جواب ميدم:
_ بله؟
_ ميگم ديگه لازم نيست از اين به بعد بري فروشگاه کار کني.
romangram.com | @romangram_com