#پونه_(جلد_اول)_پارت_221
_ چي بگي؟دختر تو مي دوني چي به سر من آوردي؟!داشتم ديوونه ميشدم.همه ش به خودم مي گفتم نکنه اتفاقي افتاده باشه...نکنه...
حرف نميزنم و با گوشه ي تاج تختم بازي ميکنم.اين همه نگرانم بوده و من جوابشو ندادم؟!از بس بي فکرم.نه...نبايد اينو بگم.بايد بگم از بس فکرم مشغول آرمين بوده.
_ يه در صد فقط يه درصد با خودت فکر نکردي ممکنه مادرت زنگ بزنه؟!فکر نکردي اگه جواب ندي چقدر نگرانت ميشه؟
_ گفتم گوشيم رو سايلنت بود و حواسم بهش نبود.بيرون بودم داشتم قدم ميزدم.
چيزي نميگه .فقط صداي نفس کشيدنشو ميشنوم و ميگم:
_ کيان!
_ چيه؟
دستمو ميذارم روي تشک و فشارش ميدم:
_ مي خوام برگردم خونه.
_ چي شده؟هنوز دو سه روز نشده که رفتي.خسته شدي؟
لحنش نشون ميده هنوزم ناراحته.
romangram.com | @romangram_com