#پونه_(جلد_اول)_پارت_211
حرفشو ادامه نميده...نمي فهمم آخه اين چرا اينجوريه؟!چرا هر قدر ازش دوري ميکنم ازم دل نمي کنه و نميره پي کارش؟!با اون رفتاري که من باهاش داشتم فکر مي کردم ديگه حتي اسممو فراموش مي کنه ولي پس چرا اينطور نشد؟!سر در نميارم و همين هم هست که عصبانيم مي کنه:
_از اينجا برو.نمي خوام ببينمت.
اما حس ميکنم اين حرفي نيست که ته دلمه و فقط به زبون آوردمش که چيزي گفته باشم.و اون انگار نه انگار که چيزي شنيده آروم ميگه:
_ مي دونم...داري نقش بازي مي کني.اينطوري مي خواي منو از خودت دور کني.ولي...
با يه دستم محکم درو ميگيرم.چشمامو ميبندم و پفي مي کنم:
_ آرمين برو.برو از اينجا نمي خوام ببينمت.دست از سرم بردار.
باز بغض ميکنم.اما پلکامو روي هم فشار ميدم تا اشکام سرازير نشن و صداشو ميشنوم که انگار از ته چاه مياد:
_ باشه.ميرم.ولي بذار قبلش يه چيزي بهت بگم.
رومو ازش بر مي گردونم و ميگم:
_ نمي خوام بشنوم.برو.
و همون موقع است که متوجه ماشيني ميشم که کنار خيابون نگه ميداره.ماشين باباست.آره.خودشه.بابا از ماشينش پياده ميشه و صداي آه کشيدن آرمينو ميشنوم . بي اعتنا بهش ميرم سمت پدرم و سلام ميکنم:
romangram.com | @romangram_com