#پیغام_عشق_پارت_226
- تولدت مبارک
شادی : ممنون
پویا : تولدت مبارک شادی
شادی با لبخند خودش رو انداخت توی ب*غ*ل* پویا، عین میمونی که از درخت آویزون میشه به پویا آویزون شده
بود.
پریا : چرا اخم کردی؟
- یعنی آدم قطع بود با این شادی دوست شدی!
پریا : حسودی نکن
- مگه میمون هم حسودی داره؟ نگاه چطوری به پویا چسپیده
پریا : خوب مدلشه، با همه صمیمی برخورد می کنه
- بخور تو سرش این مدلش
پریا : تو عشق خودمی حسود خانم.
با حرص نفسی کشیدم، چرا من هر چیزی میگم این پریا میگه حسود خانم؟! من که از بچگی با پویا بزرگ شدم، مثل
شادی بهش آویزون نمیشم. این دختره چرا این قدر آویزونه؟!
پریا : بیا بریم توی جمع حسود خانم
انگشت اشاره ام رو به نشونه ی تهدید مقابل صورت پریا گرفتم.
- یکبار دیگه به من بگی حسود خانم، خودت می دونی
پریا : وای وای خشم غزل
- کوفته
خندید
پریا : بیا بریم
- باشه بریم
رفتیم پیش بقیه ی، پریا یه لباس طلایی رنگ تا روی زانو که یقه ی هفت سنگ دوزی شده داشت، پوشیده بود؛
موهاش رو هم فر درشت کرده بود؛ پریا دختر خوشگلی بود، ناراحت نمی شدم که با دیگران هم دوست میشد اما
آخه شادی هم شد دوستت!!! یه لباس دو کلته ی زرشکی رنگ بالا زانو پوشیده بود. لباسش یک متر پارچه هم نبود.
حدودا بیست نفری بودیم که بیشتر جمع دختر بودند، یه چند نفری هم از بچه های دانشگاه هم آمده بودند. شادی
به چند تا دختر اشاره کرد.
شادی : دوستام انوشه، بیتا و نگار
- من غزلم
romangram.com | @romangram_com