#پیغام_عشق_پارت_216
بردیا ابرو بالا انداخت؛ من و پریا و پویا از بچگی با هم بزرگ شده بودیم. پویا از من نزدیک سه سال بزرگتر بود و پریا
سه ماه کوچیک تر بود. بردیا دو ماه ازم بزرگ تر بود. بردیا دوست پویا بود، چون پویا از ما سه تا بزرگ تر بود بیشتر
اوقات به حرفاش گوش می دادیم. یک سالی میشد که با بردیا آشنا شده بودم و شیش ماهی بود که دوست و البته
عاشق هم بودیم.
شیش ماهی بود که دوست و البته عاشق هم شده بودیم؛ گاهی با هم کل کل می کردیم اما دلداده ی هم بودیم. پریا
و پویا سمتمون آمدن.
پریا : خوبی؟
- اره چیزی نیست
پویا : من بازم معذرت می خوام
- پویا جان اتفاق بود پیش میاد، تقصیر تو نبود
بهم لبخند زد.
پریا : بریم ادامه بازی؟
- شما که در هر صورت بازنده شدید.
پریا : خوب تیم شما قوی بود
دهن کجی براش کردم.
پویا : بهتر منچ بازی کنیم، والیبال بسه
بردیا : من با نهار راحت تر هستم
پریا : وایی منم گرسنه هستم
دست روی شکمم کشیدم
- منم همین طور
پویا : پس بریم نهار بگیرم
- من نمیام
بردیا : منم حسش رو ندارم
پویا : پس من و پریا میریم
پریا : چی بخریم؟
بردیا : جونه کباب
- منم که کباب کوبیده
پویا : اوکی
پریا کیفش رو برداشت و همراه با پویا رفتن برای خریدن نهار..
romangram.com | @romangram_com