#پیغام_عشق_پارت_195

دو ماه بعد :
بعد از دعوای اون شب، کامیار تغییر رفتار داده بود؛ سر وقت میامد یا اگه دیر وقت هم میامد باهام وقت می گذروند،
تازه چند باری باهم بیرون رفتیم برای شام و گردش، منم دیگه سوال پیچش نمی کردم و با مهر و محبت باهاش
رفتار می کردم؛ وقتایی که پیشم بود، سعی می کردم بهترین براش باشم، تا ازم فراری نشه و کنارم بمونه، نمی
خواستم حالا که داره همه چی خوب پیش میره، بازم چیزی خراب بشه. کاش میشد یه حصار شیشه ی دور کامیار
می کشیدم تا کسی هوس نکن به عشقم نزدیک بشه.. مامان و بابام رفته بودند کانادا پیش صوفیا تا این ماه های آخر
بارداری رو کنارش باشن، بابام گفت که ما هم همراشون بریم اما چون کامیار بهونه ی کار رو اورد، منم قبول نکردم و
گفتم شاید زمان زایمان یا بعد از زایمان بیایم؛ توی این هاگیر واگیر فقط سفر خارج از کشور کم بود، اونم چی بدون
کامیار!... امروز تصمیم داشتم برم شرکت کامیار و براش نهار ببرم، برای همین غذای مورد علاقه اش رو درست کردم،
تیپ زدم و حسابی به خودم رسیدم.. شاد و خندان از ماشین پیاده شدم؛ اما با دیدن تصویر رو به رو ام ماتم برد،
شراره و کامیار سوار ماشین شدن. کامیار که گفته بود چون کار داره نهار نمیاد!!! سوار ماشین شدم و پشت سرشون
راه افتادم البته با فاصله، بالاخره ماشین ایستاد، منم با فاصله ازشون ماشین رو پارک کردم، آمده بودند رستوران،
دوتایی دست در دست هم از ماشین پیاده شدن و رفتند داخل رستوران. اشک توی چشمم حلقه زد، دستم رو
مشت کردم و چند تا نفس عمیق کشیدم، گوشی رو برداشتم و به کامیار زنگ زدم. چند بار زنگ زدم تا بالاخره
برداشت.
- سلام
کامیار : سلام عزیزم، من الان توی یه جلسه ی مهم هستم بعدا باهات تماس می گیرم فعلا بای
قطع کرد. اشکم روان روی گونه ام شد، گوشی رو پرت کردم با مشت به فرمون کوبیدم، دلم بدجور شکسته بودم. در
ماشین رو باز کردم، می خواستم پیاده بشم و برم حالشون رو بگیرم اما پشیمون شدم و در رو بستم، نفس عمیق
کشیدم، به فرمون ضربه می زدم، چرا آخه بهم دروغ گفت؟ دیگه تحمل نداشتم، این بازی رو باید تموم کنم. دلم
بدجور گرفته بود. خوب لعنتی می گفتی با شراره یی چرا آخه دروغ چرااا؟؟!!! دیگه طاقت نداشتم. آخه چرا گولم می
زنه؟! مگه دوستم نداره؟ چرا دلم رو می شکنه؟ اره اگه می گفت با شراره است ناراحت می شدم اما خوشحال هم می
شدم که بهم دروغ نمیگه و نمی خواد که گولم بزنه؛ حرصم گرفته بود که احمق فرضم می کرد. شراره تو که دوستم
هستی تو دیگه چرا؟! اشکام رو پاک کردم، الان وقت گریه نبود، من باید یه کاری کنم، کامیار فقط مال من بود. اون
فقط عاشق من بود.
(خودت هواییم می کنی / خودت ازم دل می کنی / یه روز غریبه میشی / و یه روز تو عاشق منی / بگو که عاشق
منی / بگو دلت پیش منه / بگو یه چیزی که دلم / آروم بگیره نشکنه / دلم رو دلداری بده / به من بگو که با منی / به
من بگو غرورمو / به خاطرم نمی شکنی / بگو دلت پیش منه / بگو چیزی که دلم آروم بگیره نشکنه / خودت هواییم
می کنی / خودت ازم دل می کنی / یه روز غریبه میشی و / یه روز تو عاشق منی / هر لحظه یه جوره / دلت هر روز

romangram.com | @romangram_com