#پیغام_عشق_پارت_187

- مینا خبر داره من با کامیار ازدواج کردم؟
شراره : اره، دریا بهش گفته
پس خبر داشت اما بازم با کامیار قرار گذاشته بود!!
شراره : نگفتی تو از کجا باخبر شدی؟
- مهم نیست
شراره : کامیار از آمدن مینا خبر داره؟
سر تکون دادم، نه خبر نداره، اونم عمه ی من بود که با مینا قرار میذاره!!
شراره : تو خوبی؟
- اره
شراره : می خواهی بریم دکتر؟
- کامیار از مشکل من خبر نداره حواست باشه سوتی ندی
شراره : مگه قرار نبود بهش بگی؟
- الان وقتش نیست، وقتش رسید میگم
از روی مبل بلند شدم
شراره : کجا؟
- اتاقم
ازش فاصله گرفتم، وارد اتاق شدم روی تخت ولو. حال قلبم خراب بود، مینا برگشته بود، خانواده اش طردش کرده
بودند، کامیار هم که عاشقش بود، نسرین هم دیوونه اش بود، من زن کامیار بودم اما عشقش نبودم، من مادر نمی
شدم اما مینا که میشد، کامیار هم میرفت سمت مینا. تند تند نفس کشیدم، اگه من رو ترک کنه چی؟ اگه مینا
معشوقه پنهونی کامیار بشه چی؟ اگه نسرین توی گوش کامیار از جدایی از من و وصال با مینا بخونه چی؟ زندگی ام
رو به نابودی رفته بود. داشتم روانی میشدم. سرم درد گرفته بود. من نباید زندگی ام رو از دست بدم؟ نباید بهشتم
به جهنم تبدیل بشه. باید یه فکری کنم! من عاشق کامیار بودم. در اتاق باز شد
شراره : بیام داخل؟
- تو که امدی
روی تخت کنارم دراز کشید
شراره : از دستم ناراحتی؟
- نه
شراره : من تازه جریان مینا رو فهمیدم
- مهم نیست

romangram.com | @romangram_com