#پیغام_عشق_پارت_183

بهش لبخند زدم.
- چه خوبه که هستی
دریا : همیشه هستم تو تنها نیستی
- ممنون
بهم لبخند زد، داشتن دوست در زندگی از واجباته.
- من فردا برمی گردم
دریا : می خوام بگم بمون، اما بهتر بری تا زود تر با کامیار حرف بزنی
- حرف میزنم اما نه بلافاصله، یکم زمان می خوام
دریا : شراره اصفهان میمونه
- چرا؟!
دریا : تا تو بتونی با خودت کنار بیایی و با کامیار حرف بزنی
- اهان
دریا : البته فقط چهار روز
- همین مدت هم خوبه
گونه ام بوسید، با حرف های امروز دکتر دریا قلبم آروم شده بود؛ من می تونستم مادر بشم اما باید دارو مصرف می
کردم و صبری به خرج می دادم، البته گفت که برام خطرناکه و بهتر اصلا بچه دار نشم، اما کامیار حق داره پدر بچه ی
خودش باشه؛ به کامیار همه چی رو میگم. این بار بدجور روی قلبم سنگینی می کرد......
سه روز بود که برگشته بودم تهران، اما هنوز چیزی به کامیار نگفته بودم، قلبم ترسیده بود اما مجبور به گفتن بودم،
فردا شراره برمی گشت؛ برای همین تصمیم گرفتم که امشب همه چیز رو به کامیار بگم. ساعت کند تر از همیشه
حرکت می کرد، نمی دونستم این کندی ساعت به نفع بود یا به ضررم. زنگ در به صدا آمد؛ یعنی کی بود؟ هم شراره
و هم کامیار کلید داشتن. رفتم سمت در، از چشمی نگاه کردم و از دیدن شخص پشت در تعجب کردم، وا این، اینجا
چکار می کنه؟؟! در رو باز کردم
- تو اینجا چکار می کنی؟!
سهند : اول سلام دوم خوبی؟ سوم می تونم بیام داخل؟!
با تعجب نگاهش می کردم
سهند : دیدن من این قدر هم تعجب نداره ها
- اگه توی خیابونی جایی دیده بودمت اره اما تو جلوی در خونه ام هستی!
سهند : باهات کار دارم. میشه بیام داخل؟
سر تکون دادم و از جلو در رفتم کنار، آمد داخل

romangram.com | @romangram_com