#پیغام_عشق_پارت_181

شراره : کامیار هم این وسط یه نقشی داره
دریا : مگه من گفتم نداره؟!
شراره : ممکن کامیار قبول نکنه که پدر یه بچه ی پرورشگاهی بشه
دریا : واا چرا؟!
شراره : چون اون بچه، بچه ی خودش نیست
دریا : چه فرقی داره؟ تازه ثواب هم داره.
شراره : دریا جان واقع بین باش، ما دختر هستیم راحت می تونیم مادری کنیم، اما کامیار مرد، قطعا دلش می خواد
بچه اش از خون خوش باشه، شاید نخواد فامیلش رو به بچه ی بده که از خودش نیست
دریا : خودت هم داری میگی شاید، کامیار عاشق غزاله، براش هر کاری می کنه.
شراره : عاشقش نیست بلکه دوستش داره، اره شاید هر کاری کنه اما خانواده ی کامیار چی؟ به نظرت اون نسرین
عفریته یه بچه پرورشگاهی رو به عنوان نوه قبول میکنه؟ اجازه میده غزال و کامیار خوشبخت زندگی کنن؟!
دریا : شاید حرفای تو درسته باشه اما میشه خوش بین تر هم بود. تو خیلی بدبینی.
شراره : من واقع بینم، دریا به غزال امید نده
دریا : بیخیال شراره، غزال الان به ما نیاز داره، باید کنارش باشیم
شراره : اما نه به هر قیمتی
دریا : جلوی غزال از این حرفا نزن
نفسم توی سینه حبس شد، دیگه تحمل شنیدن نداشتم، برای همین رفتم توی دستشویی، اشک هایم سر خوردن
روی گونه هام، شراره درست می گفت هر مردی دوست داره پدر بچه ی خودش باشه، نسرین هم حتما برای بهم زدن
رابطه ی ما هر کاری می کنه، حتی ممکن برای کامیار زن بگیره!!!. چندتا مشت آب به صورتم زدم، من باید قوی
باشم. روزهای سختی پیش روم بود. از دستشویی بیرون رفتم؛ دوباره وارد آشپزخونه شدم و یه لیوان پر از آب کردم
و برگشتم توی اتاق
شراره : چه عجب، رفته بودی سر چشمه؟!
- نه، اول رفتم دستشویی بعد رفتم آشپزخونه
لیوان رو از دستم گرفت
دریا : من امشب کنار شما دو تا می خوابم
شراره : بیخیال برو پیش کاوه، تا ما رو ننداخته از خونه بیرون.
دریا خندید.
دریا : نترس بیرونتون نمی کنه، من اینجا می خوابم
- باشه بخواب

romangram.com | @romangram_com