#پیغام_عشق_پارت_166

گوش شراره.
مادر فرهود : دختره ی آشغال همش تقصیر توستت که پسر مثل دسته گلم پر پر شد.
فریاد می کشید و شراره رو میزد، چند تا خانم، مادر فرهود رو از شراره جدا کردن. شراره دوید و از هال بیرون رفت،
منم از جام پا شدم و رفتم بیرون. شراره روی زمین زانو زده بودم و گریه می کرد. کنارش نشستم، بهم نگاه کرد.
شراره : می بینی چه سیاه بختم
- عزیزم تقصیر تو که نبود
شراره : چرا مقصر منم، اگه من وارد زندگی فرهود نمیشدم الان زنده بود، اگه من وقتی اون همه مرگ دیدم ازش
فاصله می گرفتم الان زنده بود.
- شراره لطفا چرت و پرت نگو
شراره : کاش بهش اصرار نمی کردم تا باهام عقد کنه، غزال من فرهود رو کشتم
خودش رو توی آغوشم انداخت. نوازشش کردم.
- تو فقط یه زندگی با فرهود می خواستی، تو مقصر چیزی نیستی
شراره : تازه می خواستم طعم خوشبختی رو بچشم، اما سایه ی بدبختی بیخیالم نشد
هق هق گریه هاش آتیش به قلبم انداخت.
دریا : شراره عزیزم بیا برات آب اوردم
شراره از آغوشم جدا شد و لیوان رو از دست دریا گرفت و یه نفس سر کشید.
- بالاخره هم چیز درست میشه
شراره : زندگی من که فقط داره خراب میشه
- زندگی من هم داغون بود اما کم کم درست شد، صبور باش
شراره : وایی من همش یک هفته است که عقد کردم اون وقت الان بیوه شدم.
دریا : آخ
نگران به دریا نگاه کردم
- چی شده؟
دریا : از بس این خاله شراره گریه کرد، پسرم لگد زد
شراره میون اون همه اشک یه لبخند ریز روی لبش نشست؛ منم لبخند زدم. دریا دست من و شراره رو گرفت روی
شکمش گذاشت
دریا : ممکن بازم لگد بزنه
یک دقیقه ی در هیجان و سکوت دستمون روی شکم برآمده ی دریا بود، اما گل پسرمون لگد مگد نزد که نزد. همین
که من دستم رو برداشتم.

romangram.com | @romangram_com