#پایان_تلخ_پارت_322
از در خارج شدم و به طرف آموزشگاه رفتم ... باز صدای آلارم اس ام اسم به صدا در اومد ... گوشی توی دستم بود ... پیامو باز کردم ، از طرف بشیری بود :
_کارت عالی بود ... گوشیتو از پنجره بنداز بیرون !!!
متعجب به صفحه گوشیم خیره شدم ...
" گوشیتو از پنجره بنداز بیرون "
دلیلش چی بود ؟؟ در حالیکه یه دستم به فرمون بود با دست دیگم گوشیو خاموش کردم ... سیم کارت و مموریمو ازش خارج کردم ... همونطور که حواسم به جاده بود گوشیو از پنجره پرت کردم بیرون ... سیم کارت و مموریمو توی جیب بلوزم گذاشتم و به راهم ادامه دادم ... اونقدر فکرم مشغول بود که نفهمیدم کی رسیدم ... ماشینو جلوی ساختمون نگه داشتم و پیاده شدم ... دزدگیرشو زدم و وارد ساختمون شدم ... از پله ها بالا رفتم و جلوی در آموزشگاه ایستادم ... زنگ رو فشردم و طولی نکشید که در توسط شادی باز شد ...
لبخندی به روم پاشید و آروم گفت :
_بیا داخل ...
از جلوی در کنار رفت ... بدون حرف وارد شدم ... سالن به اون بزرگی ساکتِ ساکت بود ... فضا نیمه تاریک بود ... جلوتر رفتم ... شادی پشت سرم درو بست و اومد ... بشیری رو دیدم که روی مبل نشسته بود و ریلکس چایی می خورد ... با دیدنم لبخندی زد و گفت :
_کارت عالی بود ...
اشاره ای به شادی کرد که نفهمیدم ... نگاهی به شادی انداختم !! بدون توجه به من رو به بشیری سری به نشونه تایید تکون داد و ازمون دور شد ... بشیری اشاره ای به مبل کناریش کرد و گفت :
_بشین ...
جلوتر رفتم و نشستم ... با اخم و بی مقدمه گفتم :
romangram.com | @romangram_com