#پارلا_پارت_366


Like a tempest to the sea

I'm standin', I'm standin'

Love, love, love , love is all

Love is all

آهی کشیدم و سرم را چرخاندم. سیاوش را دیدم که دم در ایستاده بودم. لبخندی زدم و گفتم:

پنجره ی اتاقم رو دیدی؟ از همین جا نگاهت می کردم... یادته چه قدر به تیر چراغ برق کوچه مون علاقه داشتی؟

خنده ام گرفت. سیاوش یکی از آن خنده های خاصش را کرد. لب هایش کمی کشیده شد و از صدای نفسش هایش متوجه شدم که می خندد. جلوتر آمد و در را بست. در دل گفتم:

مامانم الان داره سکته می کنه... من و سیاوش با هم توی یه اتاق در بسته!

او جلوتر آمد و گفت:

وسایلت رو جمع کردی؟

من با سر جواب مثبت دادم و گفتم:

خبری از سرهنگ نشد؟

سیاوش گفت:

هنوز درگیر عملیاته.

پرسیدم:

تو برای چی برگشتی؟

سیاوش به گوشش اشاره کرد و گفت:

به خاطر مشکلات پزشکی! از طرف دیگه سرهنگ می خواست که حتما یه نفر آدم معتمد خشایار رو برسونه تهران... بگذریم... فکر کنم تو یه توضیح به من بدهکاری... از جایی که من امروز برمی گردم پیش سرهنگ باید تکلیف این مسئله رو همین جا روشن کنیم.

قلبم به تپش در آمد. می خواست بحث کمک کردن به علیرضا را پیش بکشد. او گفت:

خب... می شنوم... بگو چرا بهش کمک کردی؟

romangram.com | @romangram_com