#پارلا_پارت_245


هیجان زده بودم. پلیور علیرضا را زیر مانتویم پوشیدم و سوئی شرتم را تنم کردم. با این حال وقتی پایم را از خانه بیرون گذاشتم از سرما به خودم لرزیدم. برگشتم و به علیرضا نگاه کردم. او بهم لبخند زد و من با خودم فکر کردم:

این بار آخریه که می بینمش... .

می دانستم دلم برای او تنگ خواهد شد. در تمام زندگیم کسی مثل علیرضا با من رفتار نکرده بود. هیچ وقت احساس نکرده بودم که کسی به اندازه او من را دوست دارد. می دانستم که او به سه دختر ت*ج*ا*و*ز کرده بود و وقتی کنترلش را از دست می داد روانی می شد ولی هیچ وقت نتوانسته بودم این موضوع را باور کنم. هر وقت که نگاهش می کردم دوست مهربان و با گذشت خودم را می دیدم. بی اختیار بهش لبخند زدم. دستم را دور گردنش انداختم و گفتم:

خداحافظ علی... .

دوست داشتم باهاش حرف بزنم ولی نمی خواستم ضایع کنم. برای همین حرف هایم را توی دلم ریختم. راضی بودم... او قرار نبود آسیب ببیند و من هم مجبور نبودم ایران را ترک کنم. می توانستم به زندگی قبلیم برگردم و شانسم را با سیاوش امتحان کنم. دیگر لازم نبود خودم را به خاطر حماقت هایم و اشتباهاتم سرزنش کنم... دیگر این موضوع که باید از علیرضا متنفر باشم ولی در واقع نبودم آزارم نمی داد... همه ی اینها قرار بود همان روز اتفاق بیفتد.

از ب*غ*ل علیرضا بیرون آمدم. او گفت:

سریع سوار ماشین شو تا دوباره سرما نخوردی.

مردی که قرار بود من را تا درمانگاه ببرد جلو آمد و کمک کرد که به سمت ماشین بروم. صدای سعید را می شنیدم که می گفت:

اگه این ماشین لو بره تقصیر تو اِ علیرضا! از اولش هم نباید این دختر رو می اوردی. ببین چه دردسری برامون شده.

علیرضا با لحن بدی گفت:

اگه پسرخاله ی دست و پاچلفتی جناب عالی چپ نمی کرد الان وضعمون این نبود... پارلا هم سالم بود. خوب شد که مرد وگرنه با این بلایی که سر پارلا اورد اگه زنده می موند خودم می کشتمش.

قلبم در سینه فرو ریخت. با وحشت به سمت عقب چرخیدم. سعید کنترلش را از دست داد و به سمت علیرضا حمله کرد. دستم را جلوی دهانم گرفتم. دو نفر مردی که هم خانه ی سعید بودند جلو دویدند و او را کشیدند که بی خیال بشود ولی سعید با آن اندام درشت و عضلانی اش آن دو را کنار زد. علیرضا با خونسردی اعصاب خوردکنی ایستاده بود و نگاه های تحقیرآمیز به سعید می انداخت. در دل گفتم:

جنس این علیرضا کلا خورده شیشه داره!

سعید که از عصبانیت کبود شده بود مشت دست راستش را به کف دست چپش زد و گفت:

یه بار دیگه در مورد عماد این طوری حرف بزنی فکت و خورد می کنم بچه سوسول!

علیرضا با همان خونسردی گفت:

آره! منم وای می ایستم و نگات می کنم.

بعد رو به من کرد و گفت:

تو برو... چرا وایستادی؟ زودتر برو تو... هوا سرده.

مرد من را سوار ماشین کرد و به راه افتادیم. با نگرانی برگشتم و به دو خانه ی روستایی نگاه کردم. در دل گفتم:

romangram.com | @romangram_com