#پارلا_پارت_230
علیرضا بارانیش را در آورد و کنار من نشست و گفت:
تو که هنوز خواب آلود به نظر می رسی!
آهی کشیدم و گفتم:
بی حالم... هنوز سرماخوردگیم خوب نشده... باورت نمی شه اگه بگم یه جایی توی بدنم وجود نداره که درد نکنه.
علیرضا گفت:
می خوای بری حموم؟ آب گرمه!
با سر جواب مثبت دادم. او دوباره از جا برخاست و کمکم کرد که بلند شوم. من ناله کردم:
لباس ندارم.
علیرضا من را به سمت حمام راهنمایی کرد و گفت:
من برایت می یارم. البته اگه افتخار بدی و یه بار دیگه لباس من و بپوشی.
یادم آمد که وقتی به خانه اش می رفتم و لباس نداشتم لباس های او را می پوشیدم... به یاد دست پخت خوبش افتادم... و خانه ی شلوغ پلوغش! چه قدر آن روزها شیرین و دور به نظر می رسید. چه قدر خوب می شد که علیرضا در حد همان دوست برایم باقی می ماند. ای کاش این قدر دیوانه نبود. چند بار نزدیک بود من را به کشتن بدهد. پسره ی روانی! برای خودم عمیقا متاسف بودم که با همه ی این ها نمی توانستم از او متنفر باشم. او زیادی با من خوب بود. حالم از این همه خوب بودنش به هم می خورد. بعد یک عمری کسی پیدا شد که از من خوشش بیاید ولی چه کسی هم! یک آدم کاملا نامتعادل!
شاید اگر سر و کله ی سیاوش پیدا نمی شد که به من هشدار بدهد و چشمم را روی حقیقت باز کند، عاشق علیرضا می شدم. همه چیز او دوست داشتنی بود... ظاهر تمیز و موجه اش... مهربانی های افراطی اش... گذشت کردن هایش... ابراز علاقه کردن هایش... با این حال دیوانگی هایش عجیب و غریب تر از آن بود که بشود ازش گذشت... اگر من هم در ماشین مثل عماد می مردم یا وقتی خودم را از ماشین بیرون می انداختم سرم به جایی می خورد، علیرضا مقصر بود. او من را در یک وضعیت خطرناک و وحشتناک انداخته بود... و دلیلش هم برای این کارش فقط و فقط خودخواهی اش بود. به این چیزها که فکر می کردم نمی توانستم از سر تقصیراتش بگذرم... فقط به عنوان یک دوست روی او حساب می کردم ولی می ترسیدم که او روشش را عوض نکند. در این صورت باقی مانده ی احساسم به او هم از بین می رفت. آن وقت شاید دیگر نمی توانستم خودم را کنترل کنم و پسش نزنم. می دانستم اگر در این جمع از او فاصله بگیرم کارم تمام است. فقط دو راه داشتم... یا باید فرار می کردم یا باید به علیرضا تکیه می کردم. من هم در آن شرایط اصرار عجیبی داشتم که شانسم را برای هر دو راه نگه دارم. برای همین سعی کردم نسبت به علیرضا کینه به دل نگیرم.
وارد حمام شدم. حمام کوچکی بود. متاسفانه وان نداشت. خیلی دوست داشتم به بدن کوفته ام برای یک ساعت توی وان استراحت بدهم. لباس هایم را در آوردم و کف زمین انداختم. روی زمین نشستم و دوش را باز کردم. نگاهی به زانویم انداختم که زخم شده بود. سعی کردم طوری حمام کنم که آب به زخمم نخورد. با شانه ی چپم به دیوار تکیه دادم و اجازه دادم قطره های آب روی صورتم بچکد... چه بلایی قرار بود سرم بیاید؟ تا کجا تحمل داشتم؟ از علیرضا دلگیر بودم ولی نمی توانستم ازش متنفر باشم. خودم هم خودم را درک نمی کردم. قاعدتا باید آرزوی مرگ او را می کردم ولی هر وقت که چشمم به صورت مهربانش می افتاد همه ی خشمم از بین می رفت. هرچند که می دانستم بهترین سیاست این است که با او مهربان باشم و خوب رفتار کنم... خصوصا این که تهدید سعید هم حسابی من را ترسانده بود. باری دیگر با تصور عملی کردن تهدیدش به خودم لرزیدم.
یک بار تمام صحنه های آن روز از برابر چشمم گذشت... خودم هم نفهمیده بودم آن روز چطور شب شد. عجب روزی بود! من عجب سرنوشتی پیدا کرده بودم... من که فقط یک آرایشگر ساده بودم... به کیوان و آشنایی نحسم با علیرضا لعنت فرستادم. یعنی خانواده ام در چه حالی بودند؟ نگران حال و احوال مادرم بودم... دلم برایشان شور می زد... هر چند که این من بودم که احتیاج به دلسوزی و ترحم داشتم.
علیرضا از پشت در بهم لباس داد. لباس ها را پوشیدم. یک شلوار ورزشی مشکی با یک تی شرت آستین بلند سورمه ای بهم داده بود. لباس های خودم را که شسته بودم توی دستش گذاشتم و گفتم:
آویزونشون کن!
چهره ای علیرضا در هم رفت. نگاهی به لباس های خیسم کرد. بهش حق می دادم که چندشش شود. او اعتراض کرد:
پارلا!
با تحکم گفتم:
زود باش!
romangram.com | @romangram_com