#پارلا_پارت_222
ماشین بعد از ده دقیقه وارد یک اتوبان یک بانده شد. از شیشه ی جلو به اتوبان نگاه کردم. نمی دانستم کجای کشور از آن اتوبان ها دارد. تقریبا فقط کامیون ها و تریلی ها در اتوبان دیده می شدند. پسر بیست و دو سه ساله ای که راننده ی ماشین بود با خونسردی و مهارت تمام رانندگی می کرد... با سرعت زیاد و سبقت های خطرناک.
وارد جاده ای شدیم که در یک محوطه ی خشک بود. اطراف جاده از زمین های خالی پر بود. سرم را به پشتی ماشین تکیه دادم و به سمت ساقی برگشتم. چشم هایش روی هم می رفت... مشخص بود که خسته ست و خوابش می آید. مزاحمش نشدم... در عوض به فکر فرو رفتم. تنها یک روز از تغییر سیاستم در رفتار با علیرضا می گذشت ولی متوجه شده بودم که راه درستی را انتخاب کرده ام. این طوری خودم هم آرامش بیشتری داشتم. لازم نبود انرژیم را روی جنگ و دعوا بگذارم. در همان مدت کم آرام تر شده بودم ولی هنوز سر تصمیمم بودم. می خواستم خودم را آزاد کنم... به هر قیمتی که شده! دیگر می دانستم که آدم های زیادی دور و بر علیرضا هستند و سعید هم حواسش بهم هست. نمی توانستم با جنگ و دعوا فرار کنم. باید سیاست به خرج می دادم. این طوری هم علیرضا را در طرف خودم داشتم هم به هدفم می رسیدم. به هر حال علیرضا دوست من بود و من علاوه بر این که در جایگاه یک دوست بهش علاقه داشتم، بهش عادت هم داشتم. با این که با آدم ربایی اش نهایت ظلم را بهم کرده بود ولی واقعا سپاس گزار بودم که در آن چند روزی که در یک اتاق می خوابیدیم کاری به کارم نداشت و اصرار به برقرای رابطه نداشت... از این لحاظ درکش نمی کردم... چطور ممکن بود یک پسر... آن هم پسری مثل او!... بتواند خودش را در این حد کنترل کند؟ واقعا جوابی برای این سوال پیدا نمی کردم. یاد حرف علیرضا افتادم:
من یا اگه از دختری چیزی بخوام، کاملش رو می خوام یا هیچی ازش نمی خوام... .
حتی این حرفش هم برایم توجیه خوبی نبود... تنها دلیلی که برای این خودداریش به ذهنم می رسید یک چیز بود: روانی بودنش! علیرضا در مواقعی هم که مثل یک انسان عادی به نظر می رسید، رفتارهای عجیب و غریب می کرد. البته من هم آن چند روز مریض بودم و با آن قیافه و ظاهر درب و داغون دافعه ی شدیدی برای جنس مخالف ایجاد می کردم. در دل گفتم:
کی دلش می خواد به من با این قیافه ی ضایع دست بزنه؟ حتی سعید که اون شب توی خونه ی علیرضا خیلی هیز به نظر می رسید هم این چند روز اصلا دوست نداشت بهم نگاه کنه... ایول به شل*خ*تگی و داغون بودن!
فکرم به سمت مارال کشیده شد. دعا کردم که حالش خوب باشد و توانسته باشد با موفقیت فرار کند... احتمالا تا به حال به پلیس هم خبر داده بود... شاید پلیس به موقع سر می رسید و من را از آن موقعیت نجات می داد... آن وقت می توانستم پیش خانواده ام که مسلما دل توی دلشان نبود برگردم... وقتی یادم آمد که قرار بود به زودی پیمان به خواستگاری الهه بیاید عذاب وجدان گرفتم... به بدترین نحو ممکن این خواستگاری را عقب انداخته بودم.
مردی که جلو نشسته بود یک دفعه برگشت و پشت را نگاه کرد و بعد بلافاصله گوشی موبایلش را در آورد و بعد چند ثانیه گفت:
سعید... دنبالمونن... گازش و بگیر برو سمت روستا. توی راه های محلی گم و گورشون می کنیم.
من با هیجان و امید به سمت عقب برگشتم. مرد سرم داد زد:
سرت و بیار پایین!
ولی دیگر نیازی به نگاه کردن نبود! صدای آژیر ماشین پلیس را به وضوح می شنیدم. هیجان و امید تمام وجودم را در برگرفت... .
راننده پایش را بیشتر روی گاز فشرد و ماشین از جایش کنده شد. با سرعتی سرسام آور به راهش ادامه داد. در دل دعا کردم:
خدا کنه پلیس ما رو بگیره... خدایا! کمکمون کن! این بهترین راه برای آزادی من و ساقیه.
اولین بار بود که داشتم دعا به جان نیروی انتظامی می کردم. مرد که جلو نشسته بود گفت:
از کجا پیدامون کردن؟
راننده که به طرز غیرقابل باوری مسلط و خونسرد به نظر می رسید گفت:
الان وقتش نیست.
تسلط او به رانندگی را که دیدم یک آن ترسیدم و قلبم در سینه فرو ریخت. صدای آژیر پلیس هر لحظه دورتر می شد و راننده با سرعت از بین ماشین های سنگین ویراژ می داد و دور می شد. با سرعت از سمت راست از یک کامیون سبقت گرفت و وقتی جلوی آن کامیون قرار گرفت دیگر ماشین سفید رنگی که جلویمان حرکت می کرد را ندیدم. راننده یک دفعه دور زد و من روی ساقی پرت شدم. جیغ کوتاهی کشیدم. از صدای لاستیک ها فهمیدم که وارد راه خاکی شده ایم. مردی که جلو نشسته بود مضطرب بود و مرتب برمی گشت و عقب را نگاه می کرد. او رو به راننده گفت:
برو سمت روستا!... عماد! با توام!
راننده که دیگر فهمیده بودم اسمش عماد است گفت:
romangram.com | @romangram_com