#پارلا_پارت_217
همین حالا! زود باش تا دوباره عصبانی نشدم.
ساقی از جایش پرید و به سمت در رفت. تا من به خودم بیایم و بدن کوفته ام را از روی تخت بلند کنم او رفته بود. بهش حق می دادم که از دستم ناراحت باشد ولی او باید سیاست بیشتری به خرج می داد و این موضوع را موقتا فراموش می کرد... در دل گفتم:
اگه ساقی سیاست داشت که این قدر زود توی رابطه ش با یه پسر خودش و ول نمی کرد.
در همین موقع علیرضا وارد اتاق شد و در را پشت سرش بست. صدای قفل شدن در را شنیدم... کسی از پشت در را قفل کرده بود. علیرضا که خوشحال و سرحال به نظر می رسید به من گفت:
چرا وایستادی؟ برو دراز بکش و استراحت کن.
من فقط بر و بر نگاهش کردم. او رو به رویم ایستاد. چشمکی زد و گفت:
دوستت هم که دیدی... راضی شدی؟
وقتی دید چیزی نمی گویم با شیطنت صورتش را جلو آورد و گفت:
عوضش رو نمی دی؟ یه ب*و*سی یه چیزی... .
لب هایم را به هم فشردم... خشم درونم شعله کشید. تمام نیرویم را توی دست راستم متمرکز کرد و محکم توی صورت علیرضا زدم. سیلی ام آن قدر محکم بود که احتمالا صدایش تا سه تا اتاق آن طرف تر هم پیچید. علیرضا با ناباوری به صورتش که قرمز شده بود دست کشید. چشم هایش از تعجب چهارتا شده بود. کف دست خودم هم درد گرفته بود چه برسد به صورت او!
با صدایی که از عصبانیت می لرزید گفتم:
خیلی کثیفی که همچین کاری رو با ساقی کردی.
علیرضا رو به من کرد و گفت:
تو چی؟ تو خیلی تمیزی که به دوستت خ*ی*ا«ن*ت کردی؟ اگه من ازش سوء استفاده کردم به خاطر تو بود... به خاطر این بود که دوستت داشتم. تو به خاطر چی به دوستت خ*ی*ا«ن*ت کردی؟ اگه من کثیفم تو از منم کثیف تری. لیاقت علاقه ی من و نداری... واقعا بی لیاقتی.
سر تکان دادم و گفتم:
منم مثل توام... تو هم لیاقت عشق و علاقه ی ساقی رو نداری. عادت داری کارت رو با کثافت کاری پیش ببری. اگه آدم بودی... اگه این کارها رو نمی کردی من دیر یا زود عاشقت می شدم... اون روزی که توی آشپزخونه بهت گفتم ازت خوشم می یاد دروغ نگفته بودم... ولی... حالا چه جوری می تونم عاشق مردی باشم که بهترین دوستم و بدبخت کرده؟ تو فکر می کنی می ریم خارج و همه چی درست می شه... درست نمی شه علیرضا... تو همه چی رو با این کارات خراب کردی. من تو رو دوست داشتم ولی به عنوان یه دوست که یه روز در میون همدیگه رو می دیدیم. منم حق انتخاب دارم... منم باید شوهرم و انتخاب کنم... تو نباید این حق رو ازم می گرفتی. خیلی بی انصافی!
علیرضا سر تکان داد... با چهره ای مغموم به بهم خیره شد و با صدایی آهسته گفت:
من کی از شما زن ها لطف و محبت دیدم که بخوام با تکیه به اون منصف باشم؟ تو داستان زندگی من و می دونی... داستان یه عشقی که اون جوری جوابش رو دادن... از بچگی مهتاب رو می پرستیدم... جواب اون به من چی بود؟ خ*ی*ا«ن*ت!... تو چی؟ هر بار که بهت محبت کردم و بهت گفتم دوستت دارم چی کار کردی؟ جز این بود که مسخره ام کردی؟ همتون مثل همید... ولی تو راست می گی... من کثیفم... هم کثیفم و هم احمق! برای آدمی مثل من که دنیا باهاش این طوری تا کرده انصاف معنی نداره... .
او رویش را برگرداند. سیگاری روشن کرد و روی تخت نشست... به آرامی، جوری که انگار دارد با خودش حرف می زند، گفت:
نفهمیدی این دو روز که مریض بودی من چی کشیدم... هر ثانیه اش مردم و زنده شدم... هر لحظه خودم و لعنت کردم که توی این موقعیت قرارت دادم... موقعی که مامانت و توی خواب و بیداری صدا زدی انگار آتیشم زدن... من که از سنگ ساخته نشدم... می فهمم دارم باهات چی کار می کنم ولی تو نمی تونی از آدمی که عاشقه بخوای که خودخواه نباشه. من تو رو برای خودم می خوام و هر جوری که باشه از اینجا می برمت... هر لحظه ی این چند روز برام مثل یه عمر گذشت... داشتم دیوونه می شدم... دستم به هیچ جا بند نبود. اگه تو چیزیت می شد من باید چی کار می کردم؟ تو اصلا متوجه یه چیزی به اسم احساس می شی؟... می فهمی که داری با من چطوری رفتار می کنی؟ هر دفعه که من و پس می زنی سعی می کنم خودم بیام سمتت و با مهربونی دلت و نرم کنم... سعی می کنم گذشت کنم و ازت مراقبت کنم... تو چه جوری جواب این همه گذشت من و دادی؟ با سیلی زدن توی صورتم؟ جواب علاقه ی من به تو این بود؟
romangram.com | @romangram_com