#پارلا_پارت_213
من پارلام و... پارلا می مونم.
******
داشتم خواب بدی می دیدم. تصاویر وحشتناک و دلهره آوری مرتب در خوابم تکرار می شد... سر بریده ی مارال و جنازه ی ساقی گوشه ی اتاق افتاده بودند... بعد مادرم را دیدم که بالای یک قبر خالی گریه و زاری می کرد... بعد خوابم عوض شد... سعید دنبالم کرده بود و من در حالی که سیاوش را صدا می زدم فرار می کردم... از پشت سرم صدای تیراندازی می شنیدم... خوشبختانه از خواب پریدم. نفس نفس می زدم... عرق کرده بودم و گلویم خشک شده بود. آب دهانم را قورت دادم و به اطرافم نگاه کردم... همه جا تاریک بود... صدای قطار تنها صدایی بود که سکوت آن شب را می شکست. دست علیرضا را دور کمرم احساس کردم. چرخیدم و در همان تاریکی تشخیص دادم که کنارم خوابیده است. پوفی کردم و رویم را برگرداندم... حداقلش این بود که قصد نداشت به زور باهام رابطه برقرار کند... آن شب اصلا حوصله ی فکر کردن به روحیات و اخلاقیات یک آدم روانی را نداشتم. سرم را روی بالش گذاشتم و سعی کردم دوباره بخوابم.
تقریبا سر ظهر بود که از خواب بلند شدم. صدای پرنده ها را از بیرون می شنیدم. نور خورشید از لای کرکره ها به اتاق می تابید و همه جا را روشن کرده بود. علیرضا داشت لباسش را عوض می کرد. وقتی دید بیدار شده ام لبخند زد و گفت:
به به! خانوم خوابالوی خودم... چطوری عزیزم؟ بهتری عشقم؟ تبت که ظاهرا پایین تر اومده.
با صدایی گرفته گفتم:
خوبم.
علیرضا چشمکی بهم زد و گفت:
می گی خوبی چون می خوای ساقی رو ببینی.
با التماس گفتم:
بذار ببینمش... نگرانشم.
علیرضا تی شرت آستین بلند چسبانی را پوشید که رنگ قهوه ایش به رنگ چشم هایش می آمد. جلوتر آمد و با اشتیاق لب هایم را ب*و*سید و گفت:
هرچی تو بخوای!
در دل گفتم:
آره هر چی من بخوام! من و دزدیده و انداخته کنار این سعید عوضی بعد می گه هر چی تو بخوای! بچه خر می کنه!
علیرضا به سمت در رفت. با ناراحتی گفتم:
کجا؟
علیرضا خندید و گفت:
می رم دوستت و بیارم دیگه.
romangram.com | @romangram_com