#پارلا_پارت_211


ای کاش علیرضا همیشه همین طوری بود... آن وقت چه قدر همه چیز فرق می کرد... .

چشم هایم را بستم... او به نوازش هایش ادامه داد... هر چند لحظه یک بار صورتم را می ب*و*سید... ولی من نگران بودم... می خواستم از آن جا بروم... می خواستم به روزهای تکراری و عادی گذشته برگردم... می خواستم بروم... .



چشم هایم را باز کردم. احساس کردم کسی بازویم را نوازش می کند. لذتی عجیب از آن نوازش ها بهم دست داد. حس خوب عشق و محبت را در قلبم احساس کردم. گلودردم را فراموش کردم... احساس کردم تبم برید... بدنم دیگر درد نمی کرد... حس سبکی بهم دست داد... لبخندی زدم و با صدایی گرفته گفتم:

مامان!

علیرضا در گوشم گفت:

منم عزیزم!

لبخند روی لبم خشکید... حس سقوط بهم دست داد. دوباره بدنم در آتش تبم سوخت... بدنم درد گرفت و گلودردم شروع شد... من هنوز اسیر بودم... قطره اشکی از چشمم پایین چکید. دلم برای روزهای خوب آزادیم پر کشید. چه روزهای خوبی بودند... بزرگ ترین دردم کهنه بودن کیفم بود... بزرگ ترین آرزویم آشنایی با یک مرد همه چیز تمام بود... چه قدر آن روزها تکراری و خوب بودند... کار کردن در آرایشگاه و درس نخواندن های دانشگاه... خنده و شوخی با مارال توی خیابان تجریش... چشمک ها و متلک های پسرهای جوان... سر به سر گذاشتن های راحله و حرص خوردن های الهه... و سیاوش... حس خوب امنیت و آرامش کنار او... و ترس از لغزیدن... ترس از احساسی که می رفت تا شروع شود... ترس از عاشق شدن... احساسی که سهمم ازش یک مکالمه ی کوتاه بود... و لبخند بی نظیر مردترین مردی که تا به آن روز دیده بودم... مردی که هر وقت توی دردسر می افتادم سر و کله اش پیدا می شد... و مادرم... صدایش در سرم پیچید:

تو چته دختر؟ عقده داری؟ من برات چی کم گذاشتم؟ مگه همه ی زندگیم تلاش نکردم که تو رو به یه جایی برسونم؟ آخه چطوری می تونی این قدر اشتباه کنی؟ تو سر سفره ی من نشستی و این شکلی بار اومدی؟ تو رو من تحویل جامعه دادم؟ خدایا! من شرمنده ت هستم. شرمنده!

اشک هایم روی گونه هایم ریخت و آهسته گفتم:

مامان... من و ببخش.

چشم هایم را بستم.

علیرضا در گوشم گفت:

بذار کمکت کنم که بشینی. بذار آقای دکتر یه نگاهی به گلویت بندازه.

ب*غ*لم کرد و کمکم کرد که بنشینم و به بالشت تکیه کنم. دکتر مردی پیر بود که کاپشنی قهوه ای رنگ روی بلیز چهارخانه اش پوشیده بود. او معاینه ام کرد و من تمام توانم را جمع کردم و سعی کردم چشم هایم را باز نگه دارم. دکتر برایم نسخه نوشت و به دست علیرضا داد. علیرضا بلند شد و از میدان دیدم خارج شد. دکتر کیفش را پایین تخت گذاشت. آن را باز کرد و از توی آن سرنگی بیرون آورد... می خواست بهم آمپول بزند. در حالی که سرنگ را پر می کرد لبخندی زد و گفت:

معلومه خیلی دوستت داره... شوهرت رو می گم... همین چند دقیقه ای که اینجا بودم فهمیدم... عین مرغ سرکنده می مونه... مدام دور خودش می چرخه... خیلی نگرانته.

صدایش را نمی شنیدم. چشمم به پنجره بود که دیگر کرکره اش کشیده شده نبود. می توانستم صدای باران را بشنوم... چشمم به ابرهای خاکستری بود... دوست داشتم پرواز کنم و از آن جا بروم... شاید شانس می آوردم و همین بیماری کارم را تمام می کرد... ولی... من یاد نگرفته بودم تسلیم شوم... مادرم ضعیف بودن را بهم یاد نداده بود... و آن لحظه فکر می کردم که ضعیف بودن و در پناه قرار گرفتن چه لذتی دارد... ولی... نمی توانستم... نمی توانستم ضعیف باشم... یاد گرفته بودم که بجنگم... و تصمیم داشتم که مبارزه کنم.

چشم از ابرها گرفتم. نمی خواستم مرگ آزادی را برایم به ارمغان بیاورد... من باید تلاش می کردم و خودم را آزاد می کردم. دکتر بلند شد و به سمت دیگری رفت. صدایش را شنیدم... داشت با علیرضا حرف می زد. دستم را آهسته توی کیفش کردم... اولین چیزی که به دستم رسید را برداشتم و بیرون کشیدم... یک سرنگ بود. سریع آن را توی آستینم کردم. با خودم فکر کردم آستین جای امنی به نظر نمی رسد... آن هم برای منی که با علیرضا توی یک اتاق می خوابیدم... آن هم علیرضایی که علاقه ی خاصی به نوازش کردن و ب*و*سیدن من داشت... .

دکتر برگشت تا آمپولم را بزند. من تمام فکرم پیش سرنگی بود که پیش خودم قایم کرده بودم. نمی دانستم از آن چه استفاده ای می شود کرد.

دکتر که کارش تمام شده بود آن جا را ترک کرد. علیرضا کنارم روی تخت نشست و گفت:

romangram.com | @romangram_com