#پارلا_پارت_201


یکی کمک کنه.

شالم از سرم افتاده بودم ولی من فقط می دویدم و به هیچ چیز اهمیت نمی دادم. آن قدر هول شده بودم و آن قدر ترسیده بودم که چند بار نزدیک بود زمین بخورم. در همین موقع مرد چنگی به موهایم زد و من را نگه داشت. جیغ بلندی کشیدم. به طرف مرد برگشتم و خواستم با مشت به سینه اش بکوبم که مشتم را در هوا گرفت. بدون لحظه ای فکر کردم با زانو به زیر شکمش زدم. مرد فریادی از درد کشید و دستش کمی شل شد. خودم را به زور ازش جدا کردم و دوباره شروع به دویدن کردم. مشتی از موهایم در دست مرد جا ماند. خودم را وسط خیابان خلوت انداختم و به دویدن ادامه دادم. نفسم داشت بند می آمد. ترس زانوهایم را سست کرده بود... در همین موقع یک ماشین جلوی پایم ترمز کرد. بدون فکر کردن در ماشین را باز کردم و سوار شدم و داد زدم:

آقا برو... برو!

راننده با تعجب گفت:

خانوم چی کار می کنی؟ پیاده شو.

چشمم به مردی که دنبالم بود افتاد. داشت با تمام سرعت به سمت ماشین می دوید. از ترس جیغ کشیدم و گفتم:

داره می یاد... داره می یاد.

قبل از این که راننده بجنبد، مرد در ماشین را باز کرد. من جیغ بلندی کشیدم و خودم را از آن یکی در بیرون انداختم. قبل از این که شروع کنم به دویدن با سر توی شکم مردی قدبلند خوردم. مرد بازویم را چسبید. سرم را بلند کردم و چشمم به دوست علیرضا افتاد که آن شب دیده بودمش. او دستش را جلوی دهانم گذاشت و من را کشید. دست چپم را گرفت و پیچاند. نمی توانستم تکان بخورم... می ترسیدم اگر تکان بخورم دستم بشکند. آن دو نفر من را به زور به سمت آن خانه ی متروک و کذایی بردند. خواستم از رفتن امتناع کنم ... پاهایم را روی زمین کشیدم. مرد دیگر که هم قد و هیکل دوست علیرضا بود موهایم را گرفت و من را کشید. از درد جیغ کشیدم ولی صدایم به جایی نرسید. وارد آن خانه ی وحشتناک شدیم. حیاط کوچک آن ویلا پر از درخت های قدیمی و بدون برگ بود. آشغال چیپس و پفک و قوطی نوشابه روی زمین ریخته بود. از پنج تا پله ی کم ارتفاع و عریض گذشتیم و وارد ویلا شدیم. فضای بزرگ خانه تقریبا خالی بود. روی سنگ سفید کف خانه خاک نشسته بود. خانه دوبلکس بود و پله های سفید و عریضی به طبقه ی دوم منتهی می شد. رنگ نرده ی چوبی پلکان و قاب پنجره ها قهوه ای سوخته بود. سالن خانه پر از پنجره بود که هیچ کدام از پنجره ها پرده نداشتند. بعضی از پنجره ها تخته کوب شده بود و بعضی را با روزنامه پوشانده بودند. از سقف خانه لوسترهای قدیمی آویزان بود که تارعنکبوت بسته بود... مشخص بود که آن خانه دست کم ده سال به حال خودش رها شده بود. دوست علیرضا بازویم را کشید و به سمت پله ها رفت. همان طور که بالا می رفت و من را هم دنبال خودش می کشید گفت:

جیغ زدن و دست و پا زدن دیگه فایده نداره... فهمیدی؟ این کارها فقط باعث می شه من عصبانی بشم و کنترلم رو از دست بدم... شیرفهم شد؟

طبقه ی دوم یک هال کوچک با یک شومینه ی روشن داشت. سه اتاق دور تا دور هال بودند. مرد من را به سمت یکی از اتاق ها برد. در اتاق را باز کرد و من را هل داد تو. زمین خوردم و روی دستم افتادم. بلافاصله صدای گام هایی را شنیدم و به دنبال آن صدایی آشنا و پر از سرزنش:

بهت گفته بودم این طوری بیاریش؟

سر جایم نشستم و مچ دستم را که زیرم مانده بود را ماساژ دادم. علیرضا بالای سرم ایستاده بود و با عصبانیت به آن دوست نحسش نگاه می کرد. دوست علیرضا شانه بالا انداخت و گفت:

تقصیر خودش بود... خواست در بره.

علیرضا داد زد:

تو غلط کردی باهاش این طوری رفتار کردی!

مرد پوزخندی زد و گفت:

من از تو دستور نمی گیرم.

علیرضا سر تکان داد و گفت:

پس وقتی که رسیدیم تکلیفمون و مشخص می کنیم! فکر نکنم فرخ بین من و تو، طرف تو رو بگیره.

مرد بیرون رفت و در را پشتش بست. علیرضا کنارم زانو زد و دستم را که آسیب دیده بود گرفت و گفت:

romangram.com | @romangram_com