#پارلا_پارت_199
مارال مانتویش را پوشید و گفت:
این روانیه احیانا همون روانیه نیست که داشتی برای مردنش تاسف از خودت نشون می دادی؟
جوابش را ندادم. یک شلوار لی قدیمی سورمه ای رنگ با یک مانتوی سفید پوشیدم. شال سرخابی سر کردم و یک سوئی شرت سورمه ای پوشیدم. کیفی که سیاوش بهم کادو داده بود را برداشتم و وسایلم را تویش ریختم. لحظه ی آخر که می خواستم از اتاق خارج شوم به سمت پنجره رفتم و به طرز مسخره و مضحکی به دنبال سیاوش گشتم... او باید می فهمید که ساقی هم به سرنوشت آن سه دختر دچار شده بود... باید می فهمید که با وجود بلایی که سر ساقی آمده بود نمی توانستم نسبت به کارهای علیرضا بی تفاوت باشم... ولی... یادم آمد که او دیگر مسئول این پرونده نبود... جلوی خودم را گرفتم تا دوباره آه نکشم... کیفم را روی شانه ام انداختم و به دنبال مارال از خانه خارج شدم.
طبق معمول توی اتوب*و*س چپیدیم... میله ی اتوب*و*س را گرفتم و سرم را بهش تکیه دادم. به اندازه ی کافی حالم به خاطر سرماخوردگی بد بود... ماجرای ساقی هم برایم قوز بالا قوز شده بود. تب داشتم و سرم گیج می رفت. با این حال سعی می کردم قوی باشم و به خودم تلقین کنم که حالم خوب است. مارال گفت:
چرا شهرک غرب؟
شانه بالا انداختم و گفتم:
گفت خونه ی یکی از دوستای دانشگاهش اونجاست.
مارال ابرو بالا انداخت و گفت:
دوست دانشگاه؟ تا جایی که من یادمه ساقی با هیچ کدوم از بچه های دانشگاه صمیمی نبود.
با بی حالی گفتم:
بی خیال مارال. من چه می دونم!
سرم را به میله تکیه دادم و چشم هایم را بستم.
از اتوب*و*س که پیاده شدیم مجبور شدیم یک مسیر طولانی را دور بزنیم که با گشت ارشاد برخورد نکنیم. بعد از یک دور شمسی قمری به سمت ایستگاه تاکسی ها رفتیم و سوار یک تاکسی شدیم. من که بی حال بودم خواستم سرم را روی کیفم بگذارم که یاد حرف های سیاوش افتادم. صدایش در سرم پیچید:
تو فقط باید توی خونه بمونی و به همه بگی مریضی. همین!
پوزخندی زدم... چه قدر من دختر حرف گوش کنی بودم! نزدیکی های میدان صنعت که رسیدیم به موبایل ساقی زنگ زدم. جواب نداد... دوباره زنگ زدم... جواب نمی داد. دوباره معده درد عصبیم شروع شد. به دست مارال چنگ زدم و گفتم:
بر نمی داره... .
قلبم به تپش افتاد... ساقی داشت چی کار می کرد؟ با ناامیدی برایش اس ام اسی فرستادم و آدرس خواستم. در کمال تعجب جواب اس ام اسم را داد. آدرس را به مارال نشان دادم. دوباره به ساقی زنگ زدم ولی گوشی را برنداشت.
با گرفتن دو تا تاکسی و کلی دویدن خودمان را به آدرسی که ساقی داده بود رساندیم. ویلایی توی یک کوچه ی سوت و کور بود. با تعجب به خانه ی ویلایی که رو به رویم بود نگاه کردم. مارال سوتی زد و گفت:
ساقی نگفته بود که از این دوستای خوب خوب داره!
من با تعجب به خانه نگاه کردم. در نگاه اول خانه ای شیک به نظر می رسید ولی... من حس خوبی نسبت به پنجره های بدون پرده اش نداشتم. کمی که دقیق شدم فهمیدم که خانه حالت متروکه و خوفناکی دارد. در حیاط سفید خانه نیاز به رنگ زدن مجدد داشت... مارال دستش را دراز کرد تا زنگ بزند. بازویش را گرفتم و گفتم:
romangram.com | @romangram_com