#پارلا_پارت_194


پوزخندی زدم و گفتم:

وقتی یاد حرف هایی می افتم که جلوی اون همه آدم بهم زد ه*و*س می کنم برم خودم و گم و گور کنم.

مارال خندید و گفت:

تو بی آبروتر از این حرف هایی! می شناسمت... عمرا دست از کار نمی کشی.

شانه بالا انداختم و چیزی نگفتم. سرماخورده بودم و گلویم درد می کرد. کمی هم تب داشتم. به مارال گفتم:

برو اون ورتر بشین. سرما می خوری.

مارال بدون توجه به حرفم به کیف جدیدم اشاره کرد و گفت:

این و کی خریدی شیطون؟

ناخودآگاه با دیدن کیف لبخندی بر روی لب هایم نشست و گفتم:

سیاوش برام خریده.

مارال با تعجب فریاد زد:

چی؟ کی؟

گفتم:

هیس! آروم تر!

مارال گفت:

چرا جو می دی؟ چی چی و آروم تر؟ کسی خونه تون نیست که!... آهان! نگران راحله ای؟ اون که حساب نمی شه.

و خندید. سرم را روی بالش گذاشتم و آهی کشیدم. مارال با مشت به بازویم زد و گفت:

بگو دیگه! تعریف کن... ماجرا چیه؟

سر تکان دادم و گفتم:

می دونی مارال!... خیلی خوبه که دیگه قرار نیست سیاوش رو ببینم... اگه رابطه مون بیشتر ادامه پیدا می کرد عاشقش می شدم... وقتی به این موضوع فکر می کنم که دیگه قرار نبینمش... .

romangram.com | @romangram_com