#پارلا_پارت_192


شاید برای این می ترسیدم که می دونستم او مثل بقیه نیست... با همه فرق می کنه... و کسایی که برای آدم با بقیه فرق می کنند خیلی راحت می تونند به احساسات خاموش آدم تلنگر بزنند... شاید برای همین ناخودآگاه از او می ترسیدم... شاید!

توی ذهنم راننده را مجبور کردم که ماشین را نگه دارد... از ماشین پیاده شدم و توی آن باران به سمت سیاوش دویدم... او صدای گام هایم را شنید و به سمتم برگشت... دستم را دور گردنش انداختم و او را در آغوش کشیدم... بهش گفتم برام مهم نیست که بابای علیرضا چه نقشه ای برایم دارد... بهش گفتم نمی خواهم ترکش کنم... .

ولی من به راهم ادامه دادم. همان طوری که همیشه تصمیم داشتم بین احساس و پول، پول را انتخاب کردم. به آن راه ادامه دادم... باری دیگر خواستم که پارلا باشم و مثل او فکر کنم. یک بار دیگر احساساتم را در درون خودم کشتم. رفتم تا شاید همان طور که همیشه می خواستم با مردی ازدواج کنم که برایم از آن حرف های تکراری و سطحی بزند... رفتم تا زندگیم را با مادیات و به دور از احساسات عجیب، ناشناخته و تکان دهنده آغاز کنم ... و شاید یک روز خودم را در انبوه قرص های اعصاب و ضد افسردگی غرق کنم... .

****

راحله در را باز کرد. از صورتش مشخص بود که نگران چیزی است ولی اصلا در این مورد کنجکاو نبودم. زیرلب سلامی کردم و یکراست به سمت اتاقم رفتم. مادرم و الهه پشت سرم وارد اتاق شدند. راحله در چهارچوب در ایستاد و مشغول جویدن ناخن هایش شد. مانتوی خیسم که به بدنم چسبیده بود را در آوردم و روی تخت انداختم. مادرم گفت:

ای وای! دختر این چیه که تو پوشیدی؟ نمی گی توی این سرما مریض می شی؟

به لباسم نگاه کردم. یک بلیز آستین کوتاه یشمی که کاملا خیس شده بود به تن داشتم. با بداخلاقی رو به مادرم و الهه کردم و گفتم:

چی می خواین که اینجا جمع شدین؟

مادرم و الهه بهم نگاه کردند. در دل گفتم:

باز این مادر و خواهر چه نقشه ای برای من دارن؟

سرم درد می کرد و بی حال بودم... هیچ چیزی را بیشتر از خوابیدن در رختخواب گرم ولی نچندان نرمم نمی خواستم. روی تخت نشستم و تازه چشمم به صورتم افتاد. دوباره پای چشم هایم سیاه شده بود... از باران متنفر بودم... جلوی آینه رفتم و مشغول تمیز کردن صورتم شدم. الهه اشاره ای به کیف جدیدم کرد و گفت:

چه خوشگله... تازه خریدیش؟

عضلات صورتم از ناراحتی منقبض شد. اخم هایم در هم رفت و با صدای گرفته ای گفتم:

آره... .

خوشبختانه راحله رفت سر اصل مطلب و گفت:

مارال زنگ زده بود... نگرانت بود.

الهه دنباله ی حرف او را گرفت و گفت:

می گفت خانوم شهنازی اومده بود آرایشگاه... .

وسط حرفش پریدم و گفتم:

خب! که چی؟ منتظرید چی از من بشنوید؟

romangram.com | @romangram_com