#پارلا_پارت_189
وسط حرفش پریدم و گفتم:
نگو که همه ی این کارها فقط برای دستگیری کسیه که به سه نفر ت*ج*ا*و*ز کرده و هیچ مدرک و شکایتی هم ازش نیست!
سیاوش سرش را به نشانه ی تصدیق تکان داد و گفت:
درسته... فقط همین نیست.
با صدای بلندی گفتم:
نکنه در مورد باباشه؟
سیاوش چیزی نگفت... زیرلب گفتم:
پس حدسم درست بود!
رو به او کردم و گفتم:
یعنی... همه ی این کارها پاپوش برای علیرضا بود؟
سیاوش گفت:
علیرضا جدا همه اون کارها رو کرده... ولی ماجراهای بزرگتری هم وجود داره که ما پی حل کردنشون هستیم. چیز زیادی نمی تونم بهت بگم پارلا... فقط... تو باید به حرف من گوش بدی. باید توی خونه بمونی و اجازه بدی که مامور ما ازت مراقبت کنه.
آن قدر گیج شده بودم که اصلا نمی فهمیدم سیاوش چی می گوید. گفتم:
چه قضیه ی مهمی ممکنه پیش اومده باشه که من احتیاج به مراقبت داشته باشم؟ چرا خودت این کار رو نمی کنی؟ تو که همیشه دنبال منی سیاوش... خواهش می کنم تو این کار رو بکن.
سیاوش لبخند کمرنگی زد و گفت:
می خوام ولی... این طوری به نفعته. علیرضا روی رابطه ی من و تو حساسه. خودش گفت که اگه یه بار دیگه ما رو با هم ببینه من و می کشه... یادته که! علیرضا وقتی عصبی می شه کاملا غیرقابل کنترل می شه... من نمی خوام بهونه دستش بدم که یه وقت خدای نکرده بلایی سرت بیاره. بهتره من و تو از هم فاصله بگیریم...
وحشت زده شدم گفتم:
نه! آخه... من نمی فهمم سیاوش. اصلا نمی تونم درک کنم که این موضوع چطور می تونه این قدر جدی باشه.
سیاوش آهی کشید و گفت:
بابای علیرضا می خواد اونو از ایران بیرون ببره چون فهمیده که پلیس دنبالشه. چند نفر هم دور و بر علیرضا گذاشته که اونو کنترلش کنند و مجبورش کنند که از ایران خارج بشه. این طور که به گوشمون خورده بابای علیرضا از تو دل خوشی نداره... فکر می کنه که ممکنه علیرضا به خاطر تو از رفتن منصرف بشه یا رابطه ش با تو توی ایران برایش دردسر بشه. ممکنه بابای علیرضا حتی مامور گذاشته باشه که تو رو هم دنبال کنند و حتی شاید مامورشون کرده باشه که بلایی سرت بیارن... بذار این جوری بهت بگم! بابای علیرضا می خواد با چنگ و دندون پسرش و از ایران بیرون ببره... اونم قاچاقی... نمی خواد هیج ردی ازشون باقی بمونه.
romangram.com | @romangram_com