#پارلا_پارت_176
کیف هایی که من دستم می گیرم نفرین شدن... پاره می شن... .
به اتاقم برگشتم و خودم را روی تخت انداختم. نمی دانم چرا یک دفعه آن طور تغییر کردم. از فکر علیرضا، مارال، مرد سبزه ، سیاوش و نقشه یمان بیرون آمدم... الهه داشت ازدواج می کرد... چرا من خوشحال نبودم؟ چرا ناراحت و گرفته بودم؟ یاد لبخند الهه و صورت قرمزش افتادم... بی اختیار گفتم:
خوش به حالش.
پیش خودم اعتراف کردم که به حال و هوای او حسودیم می شد. من هیچ وقت احساسی که او در قلبش داشت را تجربه نکرده بودم... هرچند که دختری مادی و بی احساس بودم ولی مثل هر دختر بیست ساله ی دیگری دوست داشتم طعم عشق را بچشم... شاید عشق آن طورهایی که فکر می کردم مسخره نبود... عشق می توانست ساده باشد... مثل احساس الهه و پیمان... می توانست اسطوره ای باشد... مثل عشق توی شعرهای ادبی... می توانست یک فاجعه ی بی تمام معنا درست کند... مثل عشق علیرضا به زنی خائن... مهتاب!
چرا من به همه چیز الهه حسودی می کردم؟ چرا الهه با همه ی نیت های خوبش و با همه ی مهربانی هایش پیش چشم من نفرت انگیز جلوه می کرد؟
مادرم برای شام صدایم کرد. گفتم که شام نمی خورم. در عوض روی تخت نشستم و در اتاق تاریک به صدای رعد و برق و باران تندی که می آمد گوش دادم... به خودم فکر کردم... اگر با یک مرد پولدار ازدواج می کردم و بعد از کلی پول خرج کردن خلا عشق و علاقه را احساس می کردم چی می شد؟... مثل دخترهای توی کتاب ها به قرص اعصاب پناه می بردم؟ توی رمان ها زیاد در مورد دخترهایی خوانده بودم که پول را به عشق ترجیح می دهند و بعد پشیمان می شوند... اگر با عشق ازدواج می کردم چه؟ اگر توی یک خانه ی اجاره ای ده متری! زندگی می کردم و شوهرم حتی خرج اجاره ی خانه را هم نمی توانست بدهد چه؟ آیا بعد از یک مدت خسته نمی شدم؟... به خاطر آوردم که فردا باید به دانشگاه می رفتم و کیفی نداشتم که به دست بگیرم... به این فکر کردم که آن شب شلوار مارال را قرض کرده بودم... با حسرت به نداشتن کامپیوتر فکر کردم... با کلاس ترین دارایی ام یک گوشی موبایل بود که با دلبری و زبل بازی با پول بابای دوست پسرم خریده بودم... تصویر واضحی از دخترهای بالاشهری سوار بر ماشین های مدل بالا پیش چشمم جان گرفت... عشق خیلی رویایی به نظر می رسید... واقعیت همان پول بود. نباید منکر واقعیت می شدم. من قرص اعصاب را به یک عمر حسرت خوردن و نداشتن ترجیح می دادم.
******
با صدای رعد و برق از جا پریدم. باران هنوز به همان شدت می بارید. به ساعت نگاه کردم... دو بود. همه جا تاریک بود. به لباس هایم نگاه کردم. هنوز همان لباس ها را به تن داشتم... حتی آرایشم را هم پاک نکرده بودم.
خواستم لباسم را عوض کنم که حسی عجیب من را به سمت پنجره کشاند. در نور چراغ برق سیاوش را دیدم. دوباره همان جا ایستاده بود.... زیر باران!
خندیدم. او هم به نوعی کم داشت! صدای زنگ اس ام اس را شنیدم. گوشی را برداشتم. سیاوش اس ام اس داده بود:
بیا پایین! یه کار واجب باهات دارم.
آن قدر هیجان زده شدم که از جا پریدم و مانتویم را پوشیدم. یک شال آبی که کاملا با لباسم بی تناسب بود را برداشتم و روی سرم گذاشتم. آهسته از اتاقم خارج شدم و پاورچین پاورچین به سمت در خانه رفتم. قفل در را باز کردم و به حیاط رفتم. در حیاط را آهسته بستم. سیاوش در فاصله ی دو متری ام ایستاده بود. عین موش آب کشیده شده بود. آب از سر و رویش می چکید. او با سر به انتهای کوچه اشاره کرد. خودش جلوتر از من رفت. با دست هایم بازوهای مخالفم را چسبیدم... خیلی هوا سرد بود. در عرض چند دقیقه خیس آب شدم. به خاطر آوردم که آرایش صورتم را هم پاک نکرده ام... با این باران شدید احتمالا تمام آرایشم روی صورتم پخش می شد... اصلا باران را دوست نداشتم. همیشه مدل مو و آرایشم را خراب می کرد... .
از کوچه ی خودمان توی خیابان اصلی پیچیدم. یک موجود سیاهپوش را در سمت چپم دیدم. ترسیدم و از جا پریدم... سیاوش بود. دستم را روی قلبم گذاشتم و گفتم:
عین جن می مونی! ترسیدم. چرا یهو وایستادی؟
سیاوش گفت:
چتر متر تو کارت نیست؟
در حالی که از سرما می لرزیدم گفتم:
هلم کردی یادم رفت. تو چتر برای چی می خوای؟ تو که عاشق زیر بارون وایستادنی. هی می یای دم این چراغه که رو به روی خونه مونه و زیر بارون وای می ایستی و زل می زنی به پنجره.
سیاوش ابرو بالا انداخت و گفت:
romangram.com | @romangram_com