#پارلا_پارت_173


در کمد ممنوعه را باز کردم و تویش را نگاه کردم. هیچ نواری آن جا نبود. آهی کشیدم و به اتاق علیرضا رفتم. کلید را در صندوق قدیمی گذاشتم. لباس علیرضا را در آوردم و لباس خودم را پوشیدم.

به همراه مارال از اتاق خارج شدم. به آشپزخانه رفتم و برای علیرضا یک یادداشت گذاشتم:

قراره امشب با مارال برم بیرون. مارال رو اوردم اینجا برای نیم ساعت. منتظر بودم بیدار شی که نشدی. شامت آماده ست... از این دوستت خوشم نمی یاد... خیلی هیزه! خداحافظ!

ورقه را روی میز آشپزخانه گذاشتم. پوزخندی زدم و در دل گفتم:

چه حرکتی! عین زن و شوهرها!

بدون این که نگاه دیگری به مرد سبزه بکنم از خانه خارج شدم. وارد آسانسور شدیم ولی نتوانستیم صحبت بکنیم. به جز ما دو نفر دیگر هم در آسانسور بودند. در سکوت به طبقه ی همکف رسیدیم. من و مارال به سرعت از ساختمان خارج شدیم و با گام هایی بلند به سمت انتهای کوچه رفتیم. مارال گفت:

این یارو دیگه کی بود؟ بیشتر شبیه قاتلا می موند... اصلا در حد علیرضا نبود.

من با ناراحتی گفتم:

فرصت به این خوبی رو از دست دادیم مارال! نمی دونی امشب من چند بار مردم و زنده شدم تا این کوفتی رو به خورد علیرضا بدم... اون وقت این موقعیت طلایی رو به همین سادگی از دست دادیم.

مارال گفت:

اصلا نمی دونستیم باید کجا رو بگردیم... تقصیر من بود. نباید این جوری هل هلکی و بدون موافقت سیاوش کاری می کردیم.

پوزخند زدم. سوار اتوب*و*س شدیم و به سمت خانه رفتیم. متاسفانه جا برای نشستن نبود و تنگ مسافرهای دیگر ایستادیم. احساس له شدگی و خفگی می کردم. با خودم فکر کردم:

از اتوب*و*س متنفرم.

برای جلوگیری از غرغرهای احتمالی الهه و مادرم به خانه زنگ زدم و اطلاع دادم که دارم برمی گردم. تماس را که قطع کردم پرسیدم:

دوربین های فیلم برداری فیلم رو روی سی دی ضبط می کنند یا فیلم؟ منظورم اینه که تکنولوژیشون در چه حدیه؟ هنوز دوربین هایی که فیلم می خوان داریم؟

مارال گفت:

من در مورد اونایی که سی دی می خورن چیزی نمی دونم... مگه سی دی می خورن؟ اگه فیلم نخورن قاعدتا باید با مموری کار کنند... نمی دونم... مطمئن نیستم.

من چند دقیقه فکر کردم. بعد گفتم:

می دونی! ماجرای طاهره و رعنا مال چند سال پیشه... شاید سه یا چهار سال پیش... پس احتمال این که علیرضا کارش رو با دوربین های خیلی پیشرفته پیش برده باشه کمه.

مارال اخم کرد و گفت:

romangram.com | @romangram_com