#پارلا_پارت_168
حالا کلیدش رو باید از کجا گیر بیاریم؟
من و مارال بهم نگاه کردیم. بعد بدون هیچ حرفی مشغول گشتن شدیم. کل اتاق را زیر و رو کردیم. کشوی میز تحریر، کتابخانه، کمدها، زیر فرش و... را گشتیم ولی چیزی پیدا نکردیم. من خیلی کنجکاو بودم که تک تک وسایلی که به دستم می رسید را بررسی کنم ولی مارال نمی گذاشت وقت تلف کنم. بعد از یک ربع گشتن تنها چیز خاصی که در آن اتاق پیدا کردیم یک عکس کوچک از مهتاب بود.
از آن اتاق خارج شدیم. من به اتاق خواب علیرضا رفتم و مارال رفت تا اتاق های دیگر را بگردد. با دیدن اتاق علیرضا سرم سوت کشید. شتر با بارش در آن اتاق گم می شد. به سمت دراور رفتم و تک تک کشوها را بیرون کشیدم و گشتم. همه ی لباس ها را بیرون ریختم و لای تک تکشان را گشتم... کم کم داشتم به این موضوع فکر می کردم که اگر چیزی پیدا نکنیم چه می شود. خیلی مسخره می شد... آن وقت هیچ مدرکی علیه علیرضا پیدا نمی شد... آن وقت من باید چطور از او فاصله می گرفتم؟ در حالی که زیرلب با خودم صحبت می کردم روی دراور را هم گشتم. چیزی آن جا نبود. به سمت کمد رفتم. در همین موقع صدای زنگ موبایل علیرضا را از توی هال شنیدم. قلبم در سینه فرو ریخت. دوان دوان به هال رفتم و موبایل را برداشتم و تماس را ریجکت کردم. با وحشت به علیرضا نگاه کردم... هنوز خواب بود. نفس راحتی کشیدم. دور و برم را نگاه کردم... یک مقدار فضولی که عیبی نداشت! مارال هم که نبود که ایراد بگیرد. سریع به قسمت اس ام اس ها رفتم. آخرین اس ام اس مال ساقی بود. اخم کردم. ساقی برای چی هنوز به علیرضا اس ام اس می داد؟ اس ام اس را خواندم:
حداقل این قدر شعور نداری که جواب اس ام اسم رو بدی.
پوزخندی زدم. به قسمت اس ام اس های ارسال شده رفتم تا ببینم علیرضا چه جوابی داده است... نوشته بود:
آنتن نمی داد... چی کار کنم خب؟ ده بار فرستادم فیلد ( failed) شد.
لبم را گزیدم و با خودم گفتم:
راست می گفته یا دروغ؟
به قسمت درفت ( draft) رفتم تا ببینم علیرضا چند بار به ساقی جواب داده است... با خوشحالی متوجه شدم که اصلا در این زمینه تلاشی نکرده بود. در دل گفتم:
آفرین! معلومه که مرده! سر قولش وایستاده بود.
نگاهی به بقیه ی پیام های توی درفت کردم. خنده ام گرفت... مشخص بود که علیرضا یک خصوصیت اخلاقی مشترک با من دارد... درفت درواقع دفترچه یادداشتش بود. همه چیز اعم از تاریخ، اسم، شماره، جمله و ... در آن جا ذخیره شده بود. درست مثل من!
چشمم به یک عدد شش رقمی خورد. اخمی کردم... تنها شماره ای که بدون نام و نشان ذخیره شده بود... ناخودآگاه عدد را به ذهنم سپردم.
کمی توی گوشی موبایل علیرضا گشت و گذار کردم ولی هیچ چیز جالبی پیدا نکردم. بیشتر فضای مموری گوشی اش با آهنگ های متال پر شده بود.
با ناامیدی گوشی را روی میز گذاشتم. مارال مشغول گشتن اتاق خواب علیرضا بود. پیش مارال رفتم و آهسته گفتم:
تو گوشیش هم چیزی نبود.
مارال که داشت تختخواب را زیر و رو می کرد گفت:
من که معتقدم مطمئنا چیزی که دنبالشیم رو توی کامپیوترش نگه می داره. بذار یه سری بهش بزنم... شاید چیزی دستگیرمون شد.
من با شک و تردید گفتم:
اون وقت نمی فهمه که ما فضولی کردیم؟
مارال شانه بالا انداخت و گفت:
romangram.com | @romangram_com