#پارلا_پارت_166


اوه اوه! اون روز که رفتم دم خونه ی خانم صدیقی علیرضا منو رسوند... اگه آدرس خونه ی شهرزاد اینا رو بلد باشه کارم تمومه.

ولی علیرضا راضی به نظر می رسید. گوشی را از دست من گرفت. گوشی را از حالت اسپیکر خارج کرد و گفت:

تو چی می خوای سیاوش؟

در دل گفتم:

الان سیاوش اون ور خط کپ کرده!

صدای سیاوش را نمی شنیدم ولی با تمام وجود به صورت علیرضا زل زده بودم. علیرضا گفت:

ماجرای شهرزاد رو وارد زندگی جدید من نکن... اگه تو متاسفی که شهرزاد این طوری شده منم هستم... پارلا همه چیز زندگی من و می دونه... دارم از الان بهت می گم... اگه یه بار دیگه دور و بر پارلا پیدات بشه می کشمت... فهمیدی؟ واقعا برام مهم نیست که بعدش سر خودم چه بلایی بیاد... .

آب دهانم را قورت دادم. به صورت علیرضا نگاه کردم... رگ گردنش دوباره متورم شده بود. نفس هایش تند و صدادار شده بود... دوباره داشت عجیب و غریب می شد. خواستم ازش فاصله بگیرم ولی او بازویم را گرفت و دستش را دور گردنم انداخت. سرم را به سینه اش فشار داد. در دل گفتم:

دستت و شل کن بابا! همه ی آرایش صورتم مالید به بلیزت.

علیرضا ادامه داد:

شیرفهم شد؟ بهتره دیگه چشمم بهت نیفته... دارم جدی می گم که می کشمت!

علیرضا ارتباط را قطع کرد. برای لحظه ای سرش را میان موهایم فرو کرد... چند نفس عمیق کشید و بعد رهایم کرد. پشتش را بهم کرد و بدون توجه به هشدار من به سمت میز کنار مبل رفت تا برای خودش م*ش*ر*و*ب بریزد. در دل گفتم:

یعنی اگه امشب دیازپامه عمل نکنه من نابود می شم.

من به آشپزخانه برگشتم و سراغ غذایم رفتم. علیرضا روی مبل دراز کشید. در دل گفتم:

خوب شد سیاوش زنگ زد... ضد حال به علیرضا زد.

سرگرم آشپزی شدم. بعد بیست دقیقه که کارم تمام شد متوجه شدم علیرضا همچنان روی مبل دراز کشیده و بازوی دست راستش را روی پیشانیش گذاشته است. لیوان نوشیدنیش را با دست چپش گرفته بود و روی شکمش گذاشته بود. چشم هایش بسته بود... .

با هیجان به سمتش رفتم... یعنی ممکن بود خواب باشد؟ لیوان را آهسته برداشتم... دست علیرضا شل بود و توانستم به راحتی لیوان را بردارم. آهسته صدا زدم:

علیرضا!

جوابی نشنیدم. آهسته او را تکان دادم... به پلک هایش نگاه کردم... مطمئن شدم که خواب است. با خوشحالی گفتم:

موفق شدم... ایول به خودم!

romangram.com | @romangram_com