#پارلا_پارت_164
در همین موقع موبایلم زنگ زد. در دل گفتم:
یه ساعت و نیم شد؟ مارال قاعدتا نباید الان زنگ بزنه... وای نه! نکنه مشکلی پیش اومده باشه؟
علیرضا دست توی کیفم کرد و گوشی موبایلم را بیرون آورد. بلند گفتم:
ور نداری ها! یه وقت ممکنه مامانم باشه.
علیرضا که نگاهش دوباره داشت ترسناک می شد گفت:
نگران نباش... مامانت نیست... دوست پسرته.
با گیجی پرسیدم:
دوست پسر؟ منظورت کیه؟ نکنه کسری رو می گی؟
علیرضا پوزخندی زد و گفت:
نه!... سیاوش رو می گم.
یک لحظه چشم هایم سیاهی رفت. دیگر تحمل این یکی را نداشتم. دوست داشتم از آن دخترهای سوسول باشم و در این موقعیت غش کنم... میل زیادی برای فرار کردن از آن خانه ی کذایی داشتم. با این حال سعی کردم دست و پاچلفتی نباشم و این قضیه را هم جمع و جور کنم. نفس عمیقی کشیدم و در دل گفتم:
سیاوش منگل باید الان زنگ می زد؟
هرچه بیشتر با خودم فکر می کردم بیشتر به این نتیجه می رسیدم که قال گذاشتن سیاوش خریت محض بود... اولین ضررش این بود که اعتماد به نفسم پایین آمده بود و خیلی می ترسیدم... دومین ضررش هم در انتظارم بود... البته چیز مهمی نبود... احتمالا علیرضا ماجرا را می فهمید و بهم ت*ج*ا*و*ز می کرد و بعد قطع نخاعم می کرد... واقعا مسئله ی بزرگی نبود! نباید شلوغش می کردم... .
آهی کشیدم و گوشی را گرفتم... علیرضا گفت:
بزن رو اسپیکر! می خوام ببینم چی می گه... اگه بفهمم داری فیلم می یای... پارلا بدون که خیلی برایت بد می شه.
گوشی را از علیرضا گرفتم. چشم غره ای بهش رفتم و گفتم:
تو جدا می خوای تا آخر عمرت به این شک و تردید ادامه بدی؟ ببین علی این طوری نمی شه ها!
علیراض داد زد:
جواب بده تا قطع نشده.
خوشبختانه قطع شد. سرم را بلند کردم و چشمم به چشم های علیرضا افتاد که با کنجکاوی به گوشی موبایلم دوخته شده بود. از خوش شانسی آن شب من سیاوش دوباره زنگ زد. دلم پیچ می خورد. در دل گفتم:
romangram.com | @romangram_com