#پرستار_من_پارت_57

تند گفتم:_«نه... هنوز مطمئن نیستم... خبر می دم...»
یه پوزخند مسخره زد... بعدم گفت:_«هرجور میلته... به هر حال جایی بهتر از خونه ی من پیدا نمی کنی...»
بعدم زیر چشمی نگام کرد.... ته سیگارشو تو جا سیگاری تکوند و گفت:_«حتی با تکرار اتفاقای قبلی...»
سرخ شدم... البته خودم ندیدم... ولی حس ششم که می گن همین جاها به کار میاد... بد جور زد تو پرم... اون از پرستارش و اینم از کنایه و نیش زدناش... موندن بیشتر جایز نبود... بلند شدم...
_«شربتت رو نخوردی؟!»
_«میل ندارم...»
با لبخند مرموزی سرشو تکون داد... رو آب بخندی مرتیکه!!! زورم بهش نمی رسید.... یعنی قبلا امتحان کردم دیدم مثل خر تو گل می مونم اینه که دیگه جفت پا نرفتم تو فکش!!! خداحافظی کردم و اومدم بیرون... در سالن رو هم همچین محکم زدم بهم که گوشام تیر کشید... با حرص قدم بر می داشتم... بی شعور حتی یه ذره به خودش زحمت نداد از جاش بلند بشه دو قدم همرام بیاد!!!! خانم کیانی... فقط به خاطر اون... باید بهش خبر می دادم .
******
_«آره لیلا جون... نگران نباشید»
_«عزیزم نمی دونم چطور تشکر کنم... خانومی می کنی...»
_«خواهش می کنم... من خودم هم دوست دارم یه نفر رو نجات بدم...»
لیلا خانم رفت سمت آشپزخونه... بزار ببینم... همه ی وسایلم رو جمع کردم... آره... یه هفته از اون روز گذشت و امروز روز اولیه که قراره برای بار دوم برم خونه ی اون عملی برای کار... هی... توی راه همش داشتم به این فکر می کردم که یه جوری حال این شهاب رو بگیرم که تا یه هفته فکر مواد و سیر و سفر به سرش نزنه... هنوز بابت اون روز داغ بودم و باید یه کاری می کردم تا خنک بشم... در خونه رو با کلید باز کردم و رفتم داخل... از راهرو گذشتم... صدای پچ پچ می اومد... حدس می زدم این پچ پچ از توی هاله و وقتی به هال رسیدم حدسم به یقین تبدیل شد...
شهاب داشت تلفن صحبت می کرد.
_«پولش هر چقدر باشه مهم نیست... می خوام بسازم... همین...»
_...
_«عیب نداره... حالا یه ذره دارم... فردا میام ازت می گیرم...»

romangram.com | @romangram_com