#پرستار_من_پارت_291
با خنده گفتم:_«راست می گی؟»
با ذوق گفت:_«آره بیا یگانه... تازه آوردنش... اونقدر ظریفه که نمی تونم بغلش کنم...
_«اومدم اومدم... کدوم بیمارستان؟»
وقتی اسم بیمارستان رو گفت قطع کردم و به شهاب گفتم:_«برو بیمارستان....»
_«چی شد؟»
_«عمه شدم... هورا عمه شدمـــــــــــم...»
با خوشحالی گفت:_«بچه ی علیرضا و ارغوان؟»
_«آره...»
راهو کج کرد و به بیمارستان رفت...
*****
چشم هایم را می بندم...
رو به هر بدی... رو به هر سختی... رو به هر تلخی روزگار... به این ها فکر نمی کنم... به با او بودن ها فکر می کنم... فقط همین...
گوش هایم رو خوب خوب باز می کنم...
و می شنوم...
صدای دوستت دارم هایش را...
و لب هایم را باز می کنم...
romangram.com | @romangram_com