#پرستار_من_پارت_286
صدای بوق ماشین ها کر کننده بود... می خوندن و بوق می زدن... بعضیا از شیشه ها اومده بودن بیرون و داشتن داد و هوار می کردن... شهاب گفت:_«یگانه باورم نمی شه... عروسیمونم تموم شد... یگانه از حالا تا ابد تو مالِ خودم شدی...»
با تخسی گفتم:_«ببین با این حرفا منو نمی تونی خر کنی... حواست باشه که اون ماشینه که بابات داد مالِ منه!»
خندید و گفت:_«جونمم مالِ تو... همه ی قلبم مالِ تو... بیا بردار و ببر! ببین کی می گه نکن... تو که ما رو عاشق کردی... تو که خونه خرابم کردی، ماشینم بهت می دم... الهی قربون اون حرف زدنت برم من... الهی فدای اون چشمات!»
_«بعدشم یه چیز دیگه... مگه قرار نبود که مهریه ام همونی باشه که خودم می خوام؟ به چه اجازه ای رفتی عوضش کردی؟»
_«ای بابا... خانوم شما گیر دادی امشبو کوفتم کنی دیگه؟»
ابرویی بالا دادم و با لبخند بدجنسی گفتم:_«دقیقا!»
با نوک انگشتش زد به پیشونیم و گفت:_«ای ناقلا!»
دستمو گرفت و گفت:_«سفت بچسب به صندلی که می خوام عروس خانومم رو بردارم و برم!»
_«اِ شهاب گ*ن*ا*ه دارن... این همه راه رو اومدن بیچاره ها!»
_«خودمونو عشقه... می خواستن نیان...»
با سرعت از بین ماشین ها سبقت گرفت و پیچید توی یه فرعی... به خونمون رسیدیم... ماشین رو توی باغ پارک کرد و پیاده شد... صبر کردم که بیاد درو باز کنه... انتظارم زیاد طول نکشید... اومد درو باز کرد و کمرشو خم کرد و گفت:_«افتخار می دین بانو؟»
دستمو به سمتش گرفتم و لحنم رو مثل ملکه ها کردم و گفتم:_«البته!»
لبخندی زد و دستمو گرفت... اومدم از ماشین پیاده بشم که یه دفعه ای خم شد و دستشو گرفت زیر پاهام و توی یه حرکت کشیدم توی بغلش... جیغ زدم که خندید و گفت:_«من از این کارا بلد نیستم... ولمون کن بابا...»
_«شهاب منو بذار پایین... میفتما!»
با بدجنسی گفت:_«تا حالا چهل بار بغلت کردم... کی افتادی که این بار بیفتی آخه؟»
دیدم حرفش راسته برای همین چیزی نگفتم و توی بغلش موندم... همون طوری به اتاقم بردم و روی کاناپه ی صورتی چرک نشوندم... با بی حالی گفتم:_«وای کی حال داره گیره سیاه در بیاره!»
romangram.com | @romangram_com