#پرستار_من_پارت_282

لیلا خانم خودشو از من جدا کرد و اشکاشو پاک کرد... گفت:_«یگانه مدیونتم... تو تمام عمرم این خوشبختی که به پسرم بخشیدی رو مدیونتم... می دونم نمی تونم جبران کنم... تموم زجرا و زحمت هایی که تو کشیدی رو هیچی نمی تونه جبرانش کنه ولی شهاب همه تلاششو کرد تا تو امشب بعد از چند سال آرامشتو پیدا کنی... ما که از تو راضی هستیم، ایشالله خدا هم ازت راضی باشه دختر... شیرمادر حلالت...»
ازش تشکر کردم و دستشو ب*و*سیدم... بعدش رفت طرف مهمونای تازه وارد شده و من با چشم و ابرو صدف رو کشوندم طرف خودم... همین جور که نفس نفس می زد گفت:_«هان؟!»
_«هان و مرض... مجبوری انقدر قر بدی نتونی حرف بزنی!»
_«آخه خشک شده بود لامصب...»
_«برو گمشو به آرزو بگو بزنه کنار خودم می خوام بیام وسط...»
صدف یه جیغ بلند کشید و با سوت زدن دست منو گرفت و رفتم وسط... همه ی دوستام دورم بودن... چند تا خانوم هم ایستاده بودن برام دست می زدن. احتمال می دادم همسایه هاشون باشن. نمی شناختمشون. یادم باشه از شهاب بخوام همه رو برام معرفی کنه... موقع رقص با چشمم دنبال نیلو گشتم... نخیــــــــر نبود... اصلا اگه می اومد جای تعجب داشت... حالا که نیومده بود خیالم راحت بود... تقریبا نیم ساعت که رقصیدم مچ پاهام خسته شد و رفتم نشستم. شهاب هم هنوز نیومده بود... کاش گوشیمو نداده بودم دستش... وگرنه الان بهش زنگ می زدم بیاد پیشم... یه آه کشیدم و به روبروم خیره شدم...
*****
صدای صدف بلند شد... فکر می کنم بالا سر من و شهاب داشت قند می سایید.
_«عروس رفته گل بچینه...»
عاقد خطبه رو برای بار دوم و سوم خوند... باورم نمی شد... خطبه رو می خوند اما من با بهت سرمو چرخونده بودم روبه شهاب... نگام کرد و چشماشو آروم باز و بسته کرد... سرمو رو قرآن گرفتم و به مهریه ام فکر کردم... شش دنگ خونه و یه سفر حج وهزار و سیصد و هفتاد و یکی سکه خیــــــــــلی بود! من قبلا از شهاب فقط یه مهریه خواسته بودم... یه برگه کاغذ... یه تعهد... یه امضا... یه قول... اونم فقط اینکه هیچ وقت هیچ وقت به مواد رو نیاره... هیچ وقت حتی فکرشم نکنه... شهاب بهم امضا داد... قول داد. قسم خورد و گفت اون تعهد به اضافه یه جلد قرآن کریم مهریه امه. من به همون راضی بودم... ولی حالا با شنیدن مهریه جدیدم! بعدا حسابی باهاش دعوا می کنم... دست راستم توی دست شهاب بود... نمی دونم چرا الکی یخ کرده بودم و شهاب با گرما و فشار دستاش بهم قوت قلب می داد... قرآن روی پاهام بود و داشتم سوره الرحمن رو می خوندم... تو دلم برای همه دعا کردم... هرکسی که جلو چشمم بود به خصوص تموم دوستای دم بختم و تموم جوونایی که مثل شهاب تو اعتیاد دست و پا زدن... عاقد خطبه رو بار سوم خوند وگفت:_«پدر عروس بیان اجازه بدن...»
دلم ریخت... پدر عروس؟؟؟؟؟
مگه من بابا دارم؟! شاید منظورش آقای کیانیه... از صد تا بابا برام بیشتر زحمت کشید... سرمو بالا کردم تا آقای کیانی رو که وارد سالن می شه ببینم... شهاب نزدیک گوشم گفت:_«خانومم حواست به رفتارت باشه...»
با تعجب به شهاب نگاه کردم... حرفاشو نمی فهمیدم... به در ورودی نگاه کردم... آقای کیانی اومد داخل... لبخند زدم و به نفر پشت سر اون نگاه کردم... خــــــــــــــــدایـــــ ــــــــــــا... یه مرد پنجاه ساله با کت و شلوار مشکی و موهای جو گندمی و صورت افتاده داشت با اشک و لبخند به طرفم می اومد... مسخ صورتش شده بودم... آشنا بود... نبود... یگانه نبود... نمی شناختمش... من این مرد رو نمی شناختم... من اونو فراموش کردم... این اسمش بابا نیست... این فقط فامیلش عین منه... نیست یگانه نیست... اون مامانمو کشت... اون زجرش داد... منو بیرون کرد... اون منو طرد کرد... من تازه فراموشش کرده بودم... من تازه داشتم با پدر و مادر خودم انس می گرفتم... شهاب چیکار کردی؟! چیکار کردی تو؟!!!! به شهاب نگاه کردم... دستمو فشار داد و بلند شد... دست منو هم کشید که به زور از روی صندلی بلند بشم... با پاهای سستم ایستادم... اون مرد غریبه داشت بهم نزدیک می شد... سرمو انداختم زیر... رسید بهم... همه ساکت بودن... همه به من و اون چشم دوخته بودن... شهاب گفت:_«یگانه جان پدرت برای تبریک اومده...نمی خوای ازش تشکر کنی؟»!
سرمو بالا کردم و به چشمای غمگین و فرو افتادش نگاه کردم... اشکاش ریخت رو گونه اش... گفت:_«شرمنده اتم بابا... به خدا شرمنده اتم...»
قلبم درد گرفت... مگه اون شهاب نبود که پدر و مادرش طردش کردن و من به زور آشتیشون دادم... حالا شهاب هم داشت دونه دونه کارامو جبران می کرد... دلم برای اشکای رو صورتش کباب شد... یه مرد پیر... بعد از چند سال... حالا فهمیده بود دخترشو ول کرده به امون خدا... دلم سوخت... هم برای خودم و هم برای اون... هم برای تنهاییم و هم برای تنهایی اون!!!!
دیگه نتونستم التماس توی نگاهشو منتظر بذارم... به طرفش پر کشیدم و با یه قدم تو آغوشش فرو رفتم... صدای گریه هر دو تامون بلند شده بود... بابام دستشو رو موهام کشید و گفت:_«از خدا می خوام همیشه خوش بخت بشی... من نه بابا بودم برات، نه هیچ چیز دیگه ای... من برات پدری نکردم... من فقط اسم پدر رو به دوش می کشم... اما تو خودت برای خودت هم پدر بودی و هم مادر... حلالم کن یگانه... حلالم کن دخترم... محکم تر تو آغوشش گرفتم و گریه کردم... خواستم دستشو بب*و*سم اما به هیچ وجه نذاشت... بخشیدمش... خیلی زود بخشیدمش... انقدر زود که خدا همه تنفرمو به عشق تبدیل کرد... عشق پدری که هیچ وقت تو قلبم نبود... تازه داشت رشد می کرد و سبز می شد... اونم توی بهترین شب زندگیم!!!

romangram.com | @romangram_com