#پرستار_من_پارت_278

رفتیم توی اتاقم که گفت:
_«جانم؟ چیزی احتیاج داری؟»
از توی کیفم جعبه ی کادو پیچ شده رو برداشتم و رفتم جلوی شهاب ایستادم... با ذوق گفت:_«این چیه یگانه؟»
در جعبه رو باز کردم و گردنبد رو در آوردم... آروم بهش گفتم:_«پشتتو کن...»
اونم که هنوز متعجب بود برگشت و من برای گردنبد رو بستم... همون طور که می خواستم... با عشق... با خوشحالی...»
برگشت و دستی روی گردنبد کشید... توی چشمام خیره شد که گفتم:_«این مال زمانی بود که فهمیدم می خوای بری خواستگاری نیلوفر... قسم خورده بودم برای این که ثابت کنم عشقم واقعیه... اینو بذارم گردنت و برم برای همیشه... اما حالا...»
بغضی که بر اثر خوشحالی توی گلوم نشسته بود رو قورت دادم و گفتم:_«حتی فکرشم نمی کردم شهاب...»
شهاب اومد نزدیک تر و تماس لبهاش با لبام باعث قطع شدن حرفم شد... چشمامو بسته بودم و فقط و فقط به یه چیز فکر می کردم...
"من چه خوشبختم..."
بعد از یکی دو دقیقه ولم کرد و گفت:_«الهی بمیرم که این قدر زجرت دادم... من احمق فقط برای اذیت کردن تو نیلوفرو وارد این ماجرا کردم... فقط برای این که حرصت بدم... همون موقع هایی که اون مواد لعنتی برام شده بود زندگی و مغزم تحت فرمان گرفته بود... چقدر بدبخت بودم که فکر می کردم اذیت کردنت کار درستیه... دوستت داشتم و فکر می کردم با حرص دادنت می تونم به دستت بیارم... اما اشتباه می کردم... فقط تو رو زجر می دادم... بعد از ترکم خواستم همه چیو به بگم... تا این که نفهمیدم چرا اون روز از دهنم پرید می خوام برم خواستگاری نیلو... نمی دونی چقدر بعدش که رفتی به خودم فحش دادم... نمی دونی وقتی دیدم غم تو چشمای مامانم رو چقدر به خودم لعنت فرستادم... نمی دونی فرداش با چه بدبختی از نیلوفر معذرت خواستم و گفتم همه چی تموم شده... نمی دونی بابا که فهمید چقدر دعوا کرد که دختر مردم رو بازیچه کردی... یگانه توی یه کلام باید بگم حرفم رو... یگانه شرمنده ام... شرمنده که زجرت دادم... شرمنده که غصه خوردی... یگانه با تمام وجودم برات جبران می کنم...»
اشک روی گونشو کنار زدم و گفتم:_«
نمی خوام هیچ وقت... هیچ وقت جلوی کسی جز من اشک بریزی... تو رو با غرورت دوست دارم... همیشه مغرور بمون... حداقل جلوی بقیه... نمی خوام کسی حتی یه لحظه فکر کنه تو ضعیفی...»
توی آغوش کشیدم... حس این که دارم له می شم هم حتی نتونست اون لذت شیرینی که داشتم رو نابود کنه...
*****
_«مرض بگیری... بیا دیگه، بدبخت سه ساعته دم در منتظرته!»
برای بار دهم خودمو تو آینه نگاه کردم... لباس سفید عروسی تنم بود... موهام شینیون بود و رو سرم تور و تاج بود... باورم نمی شد... این منم؟! یگانه؟! یگانه ی تنها؟! اون که یه روز تو خیابونا ولو بود... اون که باباش نخواستش؟! به کجا رسیدم؟! کجا بودم که به این جا رسیدم؟! با کی؟! با کمک کی؟! زیرلب خدا رو شکر کردم... هیچ کس جز اون دست منو نگرفته بود... داد ارغوان بلند شده بود... با اون شکم گنده اش دم در آرایشگاه ایستاده بود و غر می زد... شهاب ربع ساعت بود بیرون منتظرم بود اما من تو آینه دنبال عیب وایراد می گشتم که برم سر آرایشگرو حسابی بهش نیش بزنم... بی شعور... تا اومد موهامو درست کنه از بس به خاطر بلندیشون غر زد دلم می خواست با اتومو بذارم رو صورتش بگه جلیـــــــــــــــز!!!

romangram.com | @romangram_com