#پرستار_من_پارت_275

_«خیلی بدی شهاب... چرا اذیتم می کنی؟! حالا من چیکار کنم تنهایی؟! تو این بیابون کیو بیارم بالا سرت؟! خدایا چرا این جوری شد...»
حس می کردم سینه ی شهاب بالا و پایین می ره... اولش فکرکردم به خاطر تکون تکونای خودمه اما بعدش که آروم شدم بازم یه تکون کوچیکی خورد... سرمو از روی سینه اش بالا کردم و با تعجب نگاهش کردم... اشکامو از رو صورتم کنار زدم و با دقت نگاهش کردم... پلکش یه تکون کوچیک خورد... این یعنی داشت به هوش می اومد... بطری آب رو برداشتم و درشو بازکردم... گرفتم روی صورتش و از بالا تا پایین خالی کردم رو کله اش... با وحشت پرید بالا... موهاش خیس خیس بود... با داد گفت:_«اَیــــــــــی بابا... چرا خیسمون کردی دیگه؟!»
با تعجب بهش چشم دوخته بودم... هی سر خیسشو تکون می داد و یقه لباسشو از آب می چکوند... با حرص دندونامو رو هم فشار دادم... این از اول داشت سرکارم می ذاشت!! منِ خرو بگو دو ساعت براش گریه زاری کردم... دلم می خواست با کله برم تو صورتش... وقتی بی توجهیشو دیدم... تازه اذیتمم کرده بود دیگه طاقت نیوردم و بلند زدم زیر گریه... شهاب جا خورد و نگاهم کرد... از ماشین پیاده شدم و گریه کنون رفتم زیر همون درختی که خورده بودیم بهش نشستم... بلافاصله شهاب از ماشین پیاده شد... داشت می اومد سمتم... گریه ام بند نمی اومد... خیلی از کار بی مزه اش دلخور بودم... درسته تصادف کرده بود... درسته اولش بی هوش بود ولی نباید وقتی به هوش می اومد خودشو به مردن بزنه که منو تا مرز سکته ببره... صداشو نزدیک گوشم شنیدم.
_«یگانه... یگانه چت شد یهو؟!»
سرمو چرخوندم خلاف صورتش و گذاشتم آروم اشکام بریزن... دوست نداشتم ببینه دارم گریه می کنم... دستشو گذاشت زیر چونه ام و سرمو برگردوند.
_«ببینمت... یگانه منو نگاه کن...»
چشمامو انداختم تو چشماش... می دونستم گریه هام کار خودشو می کنه... گفتم:_«یعنی انقدر زجر دادن من برات مهمه؟! به هوش میای بعد خودتو واسه ام لوس می کنی؟!»
خنده اش گرفته بود... با لبخند گفت:_«الهی من قربون اشکات بشم... می خواستم ببینم اگه مردم چه جوری عزاداری می کنی!»
بعدم خودش زد زیر خنده... اما بی صدا... با دیدن خنده های خوشگلش منم خنده ام گرفته بود ولی خودمو کنترل کردم و اخم کردم... بلند شدم و به سمت ماشین راه افتادم... زود خودشو بهم رسوند و بازومو کشید... گرفتم تو بغلش و گفت:_«بگم غلط کردم خوبه؟!»
جوابشو ندادم... محکم تر فشارم داد به خودش... بازوهام درد گرفت:_«آیـــــــــی... شهاب...»
دستاشو شل کرد اما ولم نکرد... گفت:_«غلط کردم... عشقم... نفسم... غلط کردم... اخم نکن تو رو خدا... اصلا بیا بکش زیر گوشم ولی قهر نکن خب؟!»
سرمو بالا کردم... با التماس نگاهم می کرد... گفتم:_«مجبوری این بچه بازیا رو دربیاری که آخرش بخوای منت کشی کنی؟!»
_«عشقش به همینه دیگه... تو ناز کن من تا قیامت می خرم...»
خندیدم... گفت:_«خنده هاتو عشق است...»
_«حالت خوبه؟! پیشونیت درد نمی کنه؟! زخم شده ها؟!»
_«فدای سرت...»

romangram.com | @romangram_com