#پرستار_مادرم_پارت_78





17

كلافه و عصبي شده بودم...نميدونستم اين حرفها و رفتار چه معني واقعي ميتونه داشته باشه...احساس خوبي نداشتم و بيشترين فرماني كه مغزم به من ميداد اين بود كه نبايد فراموش كنم كه اين دختر و مسعود تا اينجا كه من مطلع شدم من رو احمق فرض كرده و فقط دروغ تحويل من دادن...پس چه لزومي داشت وقت تلف كنم؟...اما احساس قلبي درونم فرمان ديگه ايي ميداد...شنيدن صداي بغض آلود و التماسهايي كه سهيلا ميكرد تا اجازه بدهم به داخل كيلينيك بياد و ناگفته ها رو بگه باعث ميشد در تصميم گيري سست بشم...

ميون سه نيروي عجيب اسير شده بودم...فرمان عقل كه نهيب ميزد و از همه چيز من رو دور ميكرد...فرمان قلب و احساسم كه خلاف منطق عقليم حكم ميداد...و حس كنجكاويم كه دنبال پاسخ به سوالات بي جواب مونده ي ذهنم بود.

توي سالن كيلينيك پنجره هاي بزرگي كه مشرف به محوطه ي باز جلوي ساختمام ميشد وجود داشت...در ضمني كه هنوز گوشي تلفن رو كنار گوشم نگه داشته بودم به سمت پنجره رفتم و ديدم سهيلا جلوي كيوسك تلفن عمومي كيلينيك ايستاده و گوشي تلفن هم به دستشه...مشخص بود داره گريه ميكنه و نگاه آكنده از التماسش رو به ساختمان دوخته بود.

متوجهي حضور من در پشت پنجره شد و دوباره با صدايي لبريز از غم گفت:سياوش؟...خواهش ميكنم...اجازه بده بيام داخل...

با صدايي گرفته و با وجود مخالفت دروني كه در خودم حس ميكردم گفتم:بيا داخل...

سهيلا گوشي رو قطع كرد و به سمت ساختمان راه افتاد.

وقتي وارد سالن شد من جلوي درب اتاق تزريقات ايستاده بودم...خيلي سريع من رو ديد و به طرفم اومد.

نگاهش كردم...چهره اش در اوج زيبايي و ملاحتي كه داشت كاملا" مشخص بود كه از اتفاقات شب گذشته تا اين ساعت چقد رخسته و غمزده شده!!!

وقتي به نزديك من رسيد هنوز خيسي صورتش رو از اشك ميشد به وضوح مشاهده كرد.

به آرامي پرسيد:حالش چطوره؟

. بد نيست...مريضي جدي نداره...فقط كمي تب داشت...فكر ميكنم تا نيم ساعت يا نهايتا"45دقيقه ديگه سرمش تموم ميشه...ميخواي برو داخل ببينش...روي تخت7انتهاي اتاق خوابيده.

سرش رو به علامت تاييد تكان داد و رفت داخل اتاق.

روي يكي از نيمكتهاي كنار سالن نشستم و دقايقي بعد سهيلا هم كنار من روي نيمكت نشسته بود.


romangram.com | @romangram_com