#پرستار_مادرم_پارت_71
دوستش با عصبانيت گفت:دهنمون سرويس شد...عزرائيل رو ديدم ميگي چيزي نشده؟...مرتيكه ي مادر..عوضي معلوم نيست چي خورده يا چي زده كه عينهو...
مسعود يقه ي اون پسر رو گرفت وبا صداي بلند گفت:جوجه خفه ميشي يا خفه ات كنم؟...زر زر نكن...حالا كه سالمي...برو خدا رو شكر كن وگرنه همچين مي زنمت همين جا كه از صد تا تصادف هم بدتر صدمه ببيني و بعد ملاقات با عزرائيلم دستش رو بگيري بري اون دنيا...
تا به خودم بيام متوجه شدم مسعود و اون پسر كه اسمش سعيد بود با هم درگير شدن!
دوباره برگشتم به سمت مسعود و از اون پسر جداش كردم و فرياد زدم:مسعود بس كن ببينم چه غلطي بايد بكنم...
و بعد صداي پسر دوم رو شنيدم كه با فرياد به دوسستش كه سعي داشت از دست اون خودش رو خلاص كنه و به سمت مسعود بره گفت:سعيد خفه شو ديگه...مگه كوري نميبيني زن و بچه همراهشونه...اينقدر فحش ناموس نده كثافت...
كم كم سعيد و مسعود هم آروم شدن و چون هر دوي اون پسر ها سالم بودن و موتورشونم ايرادي پيدا نكرده بود تنها كاري كه بعد از عذرخواهي و قبل اومدن هر پليسي به محل تونستم انجام بدهم اين بود كه چندتا تراول از جيبم بيرون آوردم و گذاشتم توي دست صاحب موتور و قبل خبر دار شدن پليس خداحافظي كردم و رفتم به سمت ماشينم...
اون دو تا پسر هم كه كاملا" مشخص بود از گرفتن اون مبلغ تا حدي شوكه شده بودن سريع خداحافظي و تشكر كردن و رفتن.
درب ماشين رو باز كردم و لبه ي صندلي نشستم...از درون خوشحال بودم و خدا رو شكر ميكردم كه اتفاقي براي اون دو تا جوون نيفتاده بود...
اميد دستش در دست سهيلا بود وكنار ماشين ايستاده بود...مامان حرفي نميزد مشخص بود سهيلا آرومش كرده...
مسعود به طرف من اومد و گفت:اين چه وضع رانندگيه سياوش؟...ميدوني از اول جاده با چه سرعتي داري ميروني؟...فكر خودت نيستي فكر اميد و مامان رو بكن...
سرم پايين بود و به زمين خاكي زير پاهام نگاه ميكردم...اصلا" حوصله ي حرفهاي مسعود رو نداشتم چرا كه مسعود بايد مي فهميد اين خودشه كه عامل اصلي بهم ريختگي اعصاب من شده...اما انگار نمي خواست اين موضوع رو درك كنه!!!
به اميد نگاه كردم و گفتم:سوار شو بابا...چيزي نشده نترس...سوار شو ميخوام حركت كنم...
كامل در ماشين قرار گرفتم و خواستم درب ماشين رو ببندم كه مسعود نگذاشت و گفت:سياوش چند دقيقه صبر كن يه ذره اعصابت آروم بشه بعد راه بيفت...
در ماشين رو به شدت بستم و گفتم:چرت و پرت نگو مسعود...اميد سوار شو بابا...
سهيلا درب عقب رو باز كرد و اميد رو به داخل ماشين فرستاد و از مامان هم سوال كرد كه مشكلي نداره و مامان هم در ضمني كه با نگراني به من نگاه ميكرد گفت:نه مادر من مشكلي ندارم...
صداي سهيلا رو شنيدم كه به من گفت:تو رو خدا آروم رانندگي كنيد خواهش ميكنم.
romangram.com | @romangram_com