#پرستار_مادرم_پارت_66
انگشتهاي دستانم رو در هم گره كردم و سرم پايين بود...نمي خواستم به صورتش نگاه كنم..شايد واقعا"مي ترسيدم از اينكه با نگاه به اين دختر منطق و استدلال خودم رو به تزلزل بيندازم...
نفس عميق و صدا داري كشيدم و در ضمني كه به سراميكهاي كف هال خيره شده بودم گفتم:فردا برميگرديم تهران...فردا صبح...
صداي متعجب سهيلا رو شنيدم كه حرف من رو تكرار كرد:فردا صبح؟!!!
. آره...وقتي رسيديم تهران ديگه لازم نيست براي پرستاري ماردم به زحمت بيفتي...دوباره آگهي ميدم توي روزنامه...به خاطر تمام زحمتهايي هم كه اين روزها متحمل شدي بي نهايت ممنونم...
. ولي چرا؟!!!
. به هزار و يك دليل.
. يعني اونقدر ارزش ندارم كه حتي يكي دو تا از اون هزار دليل رو هم بهم بگين تا منم بفهمم چرا؟
. مسعود نميخواد كه ديگه به كارت ادامه بدهي...
. مسعود نميخواد...شما چي؟!!!...مادرتون چي؟!!!...اميد چي؟!!!
جوابي نداشتم كه بگم چرا كه پاسخهاي من از قبل معلوم بود...مسلما" مامان به سهيلا نياز داشت؛اميد هم همينطور...و اما خودم!!!
نمي خواستم به هيچ عنوان به خودم ونياز دروني خودم فكر كنم...شايد در اون لحظات بي اهميت ترين موضوع اين وسط براي من خود من بود!!!
وقتي ديد سكوت كردم با صدايي پر از غصه گفت:پس لااقل اجازه بدين تا وقتي يه پرستار مناسب براي خانم صيفي پيدا نكردين بيام وكارهام رو انجام بدهم...بعدش كه فرد مناسبي رو پيدا كردين ميرم...
. نه...ممنونم...درسته كه توي اين چند روز واقعا كمك بزرگي از همه نظر برام بودي...اما نگران نباشين بدون شما هم ميتونم از پس كارهام بر بيام...
سپس بلند شدم و به آشپزخانه رفتم و يك ليوان آب خوردم...
متوجه بودم كه سهيلا بي حركت روي راحتي نشسته...گويا در فكر عميق فرو رفته بود...
در همين لحظه درب هال باز شد و مسعود به همراه اميد وارد هال شدند.
romangram.com | @romangram_com