#پانتومیم_پارت_316

کلافه نفس عمیقی کشیدم:
-من جایی نمیام اگر دوست داری بری خودت برو..به سمت در رفتم و روبه روش تو فاصله یک قدمی ایستادم.
خیره نگاهم می کرد...چشماش تهی بود
و همون قدرم پر!
-برو کنار
خیره نگاهم کرد و آروم و کشیده گفت:
-میدونی که گوش ندی همین طوری میندازمت رو کولم از این مهمونی کوفتی میریم اما نمی خوام مجلس سینا به هم بخوره‌
اخم کرده غریدم:
-تو مگه نگفتی دوسم داری؟ من همینم
اگر دنبال دختر پاک و معصوم بودی با پوشش عالی باید عاشق خواهرم میشدی

خیره نگاهم کرد و غرید:
-آره واقعا هرچه قدر فکر می کنم نباید دنبال یکی مثل تو می بودم‌.‌..خواهرت گزینه بهتری بود
نفسم یه لحظه رفت...آدمی نبودم که طوفانایی که تو وجودم شکل
می گرفت رو ظاهرم اثر بزاره...
اما انگار کلا روابطم با امیر فرق داشت
چون رنگ نگاهش عوض شد
یک قدم بدون تعادل به عقب برداشتم
دستش رو اورد سمت بازوم که عصبی غریدم:
-به من دست نزن
دستش بین راه موند و مشت شد
از جلوی در اومد کنار تا بیاد سمتم که از فرصت استفاده کردم و با شتاب در رو باز کردم و خودم رو انداختم بیرون و صدای کلافه و عصبیش رو شنیدم:
-آیلین من منظوری نداشتم...با تو ام
چون تو راه رو چند تا دختر بودن امیر ساکت شد و فقط پشتم میومد
با سرعت از پله ها سرازیر شدم
بغض نداشتم فقط حجم خیلی زیادی از احساسات منفی کل وجودم رو گرفته بود
خواهرم رو با من مقایسه می کنه!
پشیمونه!
از دوست داشتن من؟
دندونام رو، رو هم سابیدم و قبل این که بهم برسه به سمت جمعی از دوستام که چندتا غریبه ام بینشون بودن رفتم

romangram.com | @romangram_com