#پانتومیم_پارت_270

خشک شده گفتم:
-چ...چی!
خیلی خونسرد گفت:
-هشت تا زنجیر که از قبل تست شده دو شونه و موچ دستام‌ بسته میشه تا هیچ راهی نباشه...چشمامم بسته
کلا کل زمانی که میتونم نفسم رو نگه دارم سه تا چهار دقیقه است...نهایتشه!
که تو دو دقیقه آخر به خاطر فشار رو شش و استرس و هیجان احتمالا نتونم کاری کنم پس دو دقیقه وقت دارم...الانم باید برم برا اجرا آماده بشم ساعت هشته...خب سوالات تموم شد؟
بهت زده فقط بهش نگاه میکردم
-ولی این یه...حقه است مگه نه! تو اون داخل کپسول اکسیژن داری...یا وانمود میکنی میری اون داخل! مگه نه!
سوار موتور شد و در حالی که روشنش میکرد هم زمان با صدای موتور گفت:
-نه!

ترسیده جیغ زدم:
-زده به سرت!
از استرس قلبم تند میزد!چه طور میتونست همچنین ریسکی با زندگیش کنه
-امیر!
جوابم رو نداد و راه افتاد و بین صدای گاز موتور و وزش شدید باد با حرص جیغ زدم:
-تو هیچ جا نمیری!
داشت گریم‌ میگرفت...من بین احساساتم گیج شده بودم
چرا نمیتونستم تکلیفم رو با خودم‌ مشخص کنم.
چیز زیادی از اتفاقی که برام روی اون کاناپه سبز تو خونه مهراد اتفاق افتاد یادم‌ نمیاد...فقط حس شکنجه...درد...وحشت...
احساس بی ارزشی و کوچیک بودن...تحقیر شکست اطمینان و قلبم...
همه این دردا با هربار فکر کردن به اون شب تو وجودم سرازیر میشدن
اشک تو چشمام نیش میزد...دردم میومد...تنم‌مور مور میشد و حس میکردم کثیفم...عوضیم...
گاهی شبا کابوس میدیدم...گاهی
ناخداگاه سرم رو میچرخوندم و میدیدم ساعت هاست دستام رو با تمام قدرت مشت کردم و کف دستم رد ناخن افتاده
برام سخت بود...شاید اگر سخت نبودم...اگر محکم نبودم خیلی بیشتر میشکستم...خیلی بیشتر دیوونه
میشدم
ولی با اومدن امیر و درگیری هام با اون کم کم‌ مهراد و درداش کم رنگ شد!دل تنگی ها کم رنگ شد
امیر پر رنگ شد...رنگ سیاهش کل دلم رو گرفت
این شازده کوچولو بدجور دلم رو برده...

romangram.com | @romangram_com