#پانتومیم_پارت_197
لپم زو باد کردم و کلافه گفتم:
-الان میام اون جا مامان
مامان با گریه گفت:
-نه نه روز اول عروسیته ن...
-داریم با امیر میایم مامان
نزاشتم حرفی بزنه و گوشی رو قطع کردم و اون قدر حواسم پرت بود که یهو از رو کانتر پریدم پایین که پیشونیم خورد به سر امیر و آخی گفتم و اون قدر نزدیک بودیم که دستش دور کمرم پیچید و دست دیگش رو سرش
با چهره در هم رفته آروم گفتم:
-آخ!
دستش رو از رو سرش برداشت و خم شد رو پیشونیم و موهام زو زد کنار و زل زد به چشمام و گفت:
-دردت گرفت؟
خشک شده به چشماش نگاه
می کردم...یعنی چی این همه نزدیکی..لعنتی!
آب دهنم رو قورت دادم و ازش چند قدم دور شدم و گفتم:
-خوبم...باید حاضر شیم بریم خونه مامانم
حالش بد بود
به موهاش چنگی زد و گفت:
-بپوش بریم
سر تکون دادم و رفتم سمت اتاقمون...
لعنتی..اون اتاق من و امیر نیست..نیست
وارد اتاق شدم و کلافه در کمد رو باز کردم
همه لباسای آرام بودن!
منم که چه قدر سلیقه آرام رو دوست دارم!
اخم کرده نگاهی به کمد انداختم بعضیاش انتخاب من بود و کمی اسپرت تر و قشنگ تر بودن
مانتو مشکی و کتون رو کشیدم بیرون و به نسبت بقیه کوتاه تر بود
شلوار جینم خوب بود و شال مشکی رنگم رو، رو سرم کشیدم و خم شدم و فقط برق لب زدم
نباید مثل خودم ارایش میکردم!
امیر شک می کرد
از اتاق خارج شدم و امیر بعد من وارد اتاق شد تا حاضر بشه
تمام مدت نیومده بود تا من حاضر شم!
ناخواسته لبخند محوی رو لبام جاگیر شد
romangram.com | @romangram_com