#پانتومیم_پارت_194
بدو تا نرسم بهت گفتم اون قدر سری بدو که دستم بهت نرسه و بین رویاهام گمت کنم
به چشمای ناباورم زل زد و آروم و کشیده گفت:
-ولی الان فرق داره...
من دیگه نمی گم اگه بی من بهتری ترجیه میدم بری...بخوای بری ام
نمی تونی بری
بلند شد و دستاش رو دو طرف میز پشتم گذاشت و به سمت صورتم خم شد:
-اون روز نرفتی...در سکوتت موندی
هیچ وقت نگفتی دوستم داری.هیچ وقت ازت هیچ جمله قشنگی نشنیدم...ولی موندی...
و حالا تا تهش مال منی
نفسم رو استپ خورده بود...بالا
نمی اومد.
می ترسیدم خیره به چشماش بمیرم!
این جوری دیگه بهشتم نمی رفتم!
حتی جهنمم نمی رفتم.
فقط تو برزخ قهوه ای رنگ چشماش اسیر میشدم...
اصلا با هرچیش کنار میومدم با چشماش نمی تونستم کنار بیام...لعنتی بی چاره ام کرده بود.
سرم رو برای بیرون اومدن از افکار مزخرفم کمی تکون دادم و به خودم اومدم و با لبخند براش دست زدم و با ذوقی که واقعی بود گفتم:
-عاشقش شدم...عالی بود
لبخند زد و ازم دور شد و گفت:
-قابلت رو نداشت بانو
لبخند زدم...و تو چه بی لیاقتی آرام!
ناهار رو کنار هم خوردیم و مدام چشمم به گوشی آرام بود منتظر بودم هر لحظه زنگ بزنن و بگن من فرار کردم!
دستامم حتی خیس عرق شده بود
-آرام!
سرم رو بلند کردم و امیر خیره به چشمام گفت:
-نگران آیلینی؟
آب دهنم رو قورت دادم و مظلومانه سر تکون دادم
ابرو بالا انداخت و گفت:
-باید تاوان بده!
romangram.com | @romangram_com