#پانتومیم_پارت_182
آرام به پیشونیش چنگ زد و لرزون با گریه نالید:
-نمی تونم!
هم زمان بهت زده با نیایش گفتیم:
-چی؟
آرام بغض کرده دویید سمت مانتو و شالش و رو به من نالید:
-لباس عروسم رو دربیار
با بهت گفتم:
-چی؟
با گریه خم شد و هق زد:
-نمی خوام با امیر برم زیر یه سقف...این لباس رو در بیار
پوریا ناباور خندید و گفت:
-با من میای؟
آرام خواست جواب بده که جیغ زدم:
-چی می گید شما؟
آرام چنگ زد به دسته تیغ رو میز و تیغ رو برد سمت مچ دستش و نالید:
-نمی تونم...نمی خوام واقعا زنش بشم...خریت کردم! نمی فهمین؟خودم رو میکشم
وحشت زده هم زمان با پوریا خیز گرفتیم سمتش و آرام عقب رفت و خورد به میز و بغض کرده نالید:
-من نمی خوامش...من تورو میخوام پوریا
با استرس و وحشت زده گفتم:
-باشه هرچی تو بگی...اون تیغ رو بده به من
آرام با گریه با لباس عروس نشست زمین و تیغ رو بالا برد و گفت:
-نمیشه راهی ندارم...راه ندارم...امیر پیدامون می کنه می کشتمون...میتونه حکم سنگ سارم رو بگیره میتونه بندازتم زندان
امیر دیوونس!
وحشت زده نگاهش کردم و پوریا ترسیده خم شد و با وحشت آروم گفت:
-نمی تونه کاری کنه باشه؟ اون تیغ رو بده به من
آرام با گریه گفت:
-نمی خوام،هیچ راهی نداریم
دستای لرزونم رو، رو شقیقه هام گذاشتم و تیغ رو برد سمت رگش و وحشت زده گفتم:
-جامون رو عوض می کنیم
خشکش زد و ناباور نگاهم کرد و دستاش می لرزید و نگاهم رو تیغ دستش بود...قبلا ام خودکشی کرده بود می دونستم براش کاری نداره!
romangram.com | @romangram_com